دربارهء عثمان بروشنى خواهيد ديد . در نطقى كه روز بعد از بيعت يعنى دومين روز حكومتش ايراد كرده ميگويد : « هان ! هر قطعه ملكى كه عثمان بفرمانش از املاك عمومى به تصاحب كسى داده و هر پولى كه از مال خدا به كسى بخشيده به خزانهء عمومى باز ميگردد . » از سخنش پيداست كه او را حاكم عادل و حاكمى كه مجرى قانون الهى بوده نميشناخته است و گرنه كارش را در مورد واگذارى املاك و اعطاى اموال ابطال نميكرد .
سخن عائشه أم المؤمنين ، دختر ابوبكر
1 - « ابن سعد » مينويسد : « هنگامى كه عثمان در محاصره بود و مروان بن حكم براى دفاع از او بشدت مىجنگيد عائشه تصميم گرفت به حج برود . مروان و زيد بن ثابت و عبد الرحمن بن عتاب نزد او آمده گفتند : ام المؤمنين ! چه ميشد اگر ميماندى ، زيرا امير المؤمنين ( عثمان ) چنان كه مىبينى در محاصره است و تو مقام و نفوذى در ميان مردم دارى كه ميتوانى از او دفاع كنى . عائشه گفت :
من بار سفر بستهام و نميتوانم بمانم . حرف خود را تكرار كردند . او همان جواب را باز گفت . در اينوقت مروان به اين بيت تمثل جست :
كشور را عليه من به آتش كشيد - و چون شعله ور گشت راه خويش گرفت
عائشه به او پرخاش كرد : آهاى تو كه برايم شعر و مثل ميآورى ، بدان كه به خدا دلم ميخواهد تو و رفيقت ( يعنى عثمان ) كه خيلى به سر نوشتش علاقمندى بپاى هر كدامتان سنگى بسته ميبود و به دريا ميافتاديد . و سپس به طرف مكه به راه افتاد . »
بلاذرى جريان را باينصورت آورده : « هنگامى كه كار عثمان سخت شد به مروان بن حكم و عبد الرحمن بن عتاب بن اسيد دستور داد تا نزد عائشه كه عازم حج بود رفته گفتند : چه ميشد اگر ميماندى ، شايد خدا بوسيلهء تو اين مرد