ميگفت و نميگويد بصداى بلند تكبير ميگفت ، و آنگاه از كسى ميپرسد : كه نخستين بار آن را ترك كرد و نه اين كه آهسته گفت ؟ بعلاوه رواياتى از قول ابن حجر و شوكانى و ديگران آمده به اين مضمون كه از زرقانى شنيدم كه « معاويه آن را بر اساس ترك كردن عثمان ترك كرد » . و هر چه دربارهء معاويه نقل شده بلفظ ترك كردن و ناقص و كم كردن است ، و در آنها هيچ لفظ « اخفاء » و آهسته گفتن نيامده است .
و بديهى است كه معاويه از عثمان تبعيت كرده و كارش تكرار كار او بوده است .
نتيجه اى از اين بحث
آنچه گذشت مختصرى بود كه در تاريخهاى غرض آلود موجود نوشته و از آن روزگار سياه بر جاى مانده است . تاريخهائى كه مسائل و حقايق اساسى را واگذاشته و از واقعيات پر اهميت بعد در گذشتهاند . دستهاى تبهكارى كه به نگارش اين گونه تاريخها دراز گشته تا توانسته حقائق مهم را در پرده نگهداشته و پوشانده تا نوشته اش با تمايلات و تعصبات تودههاى گمراه يا حكام قلدر و جاه طلب سازگار آيد ، در حالى كه تاريخ بايد آزادانه و با انصاف نوشته شود و هيچ عاملى آن را از راه بدر نبرد و به جانبگيرى واندارد . ليكن چه بايد كرد كه اين قماش تاريخ نويسان تاريخ را نه چنان كه بايسته است نوشتهاند بلكه حقائق و معانى را تحريف و دگرگونه نمودهاند و از اسناد و روايات تاريخى آنچه مطابق ميل و غرض خود و اربابشان ديدهاند نگاشته و ديگران را بىاعتنا واگذاشتهاند . بويژه آنچه را كه با اغراضشان ناسازگار بوده است .
مثلا طبرى در تاريخش چنين نوشته است : « واقدى در علت اين كه مردم مصر به طرف عثمان حركت كردند و در » ذوخشب « اردو زدند كارهاى بسيارى را ذكر كرده است از آن جمله آنچه قبلا ياد شد و نيز آنچه از ذكرش خوددارى نمودم بدانجهت كه زننده بود . » ( 1 ) و « بسيارى از دلائلى را كه قاتلين او
هامش
( 1 ) تاريخ طبرى 5 / 108 .