تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 132

مساهمون:

ص١٣٢
عدالت چنين حكم مىكند كه پسر ابى سرح و افراد فرومايه و رذلى امثال او اگر قرار باشد بموجب چنين تعهدات مسخره اى متحمل گناهان جديد و مستحق كيفر اضافى شوند متحمل مسؤوليت اين گناه خواهند شد كه با حرف خود در برابر خدا گستاخى نموده و سهمگينى شعلهء كيفرش را ناچيز و حقير شمرده و مردم نيكو كار را از پرداخت صدقه و كمك به نيازمندان باز داشته‌اند ، نه اين كه متحمل گناهان گذشتهء عثمان شوند . اينك بيائيم به كم خردى و نادانى كسى بنگريم كه چنان حرف مسخره اى را باور داشته و استهزاء دين ناباورى را راست شمرده و بر آن آثار عملى مترتب پنداشته است ، تا آيات خداى حكيم در ردش فرود آمده است . گرفتيم حرف روايت كننده دائر بر اين كه عثمان پس از نزول آيات به روش پيشين باز گشته راست باشد ، حتى در آنصورت نيز باز گشت وى نميتواند نابخردى او را بپوشاند و نبوده انگارد ، اين نابخردى را كه حرف آن كافر منش را پذيرفته و تسليم آن خرافه و پندار ضد اسلامى گشته است . آرى هر گاه اعتنائى به آن پيشنهاد كفر آميز و احمقانه ننمود ، و به بيراهه نرفته يا رفته بود و خود بقدرت تفكر و نه با سرزنش و نكوهش الهى باز گشته بود از سست رائى و نابخردى تبرئه شده بود . كاش به راه صدقه دهى و انفاق ( ! ) باز نيامده بود ، زيرا چون بازآمد نه از دارائى و در آمد شخصى بلكه از مال خدا و خلق ريخت و پاش كرد و به چنان رويه اى گرائيد كه در تاريخ ثبت است و بگفتهء مولاى متقيان « مال خدا را چنان كه شتر ، گياه نو رستهء بهارى را بچرد مىچريد و مىبلعيد » !

عثمان راه رستگارى را نميداند !

ابن عساكر در تاريخش چنين روايت مىكند : « عمر به عثمان بن عفان برخورد ، به او سلام كرد ، جوابى نشنيد ، نزد ابو بكر صديق رفته گفت : اى جانشين