و سخن استوار اين كه دانشور مسلمانان - ابن عباس - چنان سخنى كه سراسر رسوائى است بر زبان نمىآرد و اگر هم دربارهء انجمن آن روز ، از زبان كسى چيزى مىگفت باور پذيرتر آن است كه سخن پدرش را بازگو كرده باشد كه شنيد ابو طالب در دم مرگ دو فرازى را كه گواهى دادن به آن نشانهء مسلمانى است بر زبان آورد . ( 1 ) يا سخن عموزادهء پاكش بر انگيختهء خدا ( ص ) را كه نيز آورديم ( 2 ) يا سخن عمو زادهء پاكش فرمانرواى گروندگان را ( 3 ) مگر اين پسر عباس همان نيست كه - چنان چه در ج 14 ص 295 از برگردان پارسى گذشت - روشن شده كه گفت : ابو طالب به برانگيختهء خدا ( ص ) گفت : سرور من برخيز و هر چه دوست دارى بگوى و پيام پروردگارت را برسان كه تو راست گوئى و سخنت راست شمرده مىشود .
گزارش ديگر را نيز همان دروغگوى ياد شده - ابو سهل سرى - آورده است آن هم از زبان دروغگوى ديگرى كه نيز يادش رفت - عبد القدوس - و او از نافع ، كه پسر عمر گفت : اين فراز : « تو نمىتوانى هر كه را دوست مىدارى راه بنمائى . . . »
در دم مرگ ابو طالب و دربارهء او فرود آمد زيرا پيامبر ( ص ) بالاى سرش بود و مىگفت اى عمو ! بگو هيچ خدائى جز خداى يگانه نيست تا به يارى آن در روز رستاخيز به سود تو ميانجى گرى نمايم و ابو طالب گفت مبادا پس از من زنان قريش مرا سر - زنش كنند كه هنگام مرگ ، ناتوانى نمودهام . پس خداى برتر از پندار اين فراز را فرو فرستاد : « تو نمىتوانى هر كه را دوست داشتى راه بنمائى . » تا پايان ( 4 )
گمان نمىكنم پسر عمر در بازگوگرى اين گزارش ، لاف آن را زده باشد كه خود در آن انجمن بوده و البته نمىتواند چنان لافى هم بزند زيرا كه او در آن هنگام نزديك به هفت سال داشته و در سال سوم پس از برانگيخته شدن پيامبر زاده شده ( 5 ) و روشن است كه كسى در آن گام از زندگى را به چنان انجمن پر شكوهى راه نمىدهند كه در آن ، سرور مكيان را جامهء مرگ پوشاندهاند و پيامبر
هامش
( 1 ) بنگريد به آن چه در ج 14 ص 318 و 319 از برگردان پارسى الغدير گذشت
( 2 ) بنگريد به آن چه در ج 14 ص 323 تا 333 از برگردان پارسى الغدير گذشت
( 3 ) بنگريد به آن چه در ج 14 ص 333 تا 336 از برگردان پارسى الغدير گذشت
( 4 ) الدر المنثور 5 / 133
( 5 ) الاصابة 2 / 347