مىكند و آن را مخفى نمىنمايد پس عمر به عبد الرحمن بن عوف و عثمان و على برخورد و به ايشان گفت : بگوئيد با اين كنيز چه كنم . عثمان نشسته بود پس پهلو بر زمين نهاد و على و عبد الرحمن گفتند بايد بر او حد زد . عمر گفت : عثمان تو بگو چه كنم گفت :
دو برادرت گفتند . گفت تو بگو . گفت به عقيدهء من گشاده روئى اين زن - هنگام نقل قضيه - مىرساند كه گويا او آن را نمىداند و حد نيز تنها بر كسى واجب است كه آن را بداند گفت : راست گفتى راست گفتى سوگند به آن كه جانم در دست اوست حد تنها بر كسى واجب است كه آن را بداند پس عمر آن كنيز را 100 تازيانه بزد و يك سال تبعيدش كرد .
امينى گويد : اين حديث را در ج 6 ( 1 ) آورديم و در آنجا پيرامون فتواى خليفهء دوم سخن را نديم و گفتيم كه دستور او به تازيانه زدن و تبعيد ، بيرون از مرز قانون دين است و اينك بنگريم به برداشت عثمان و فتوايش در اين باره كه حد بر آن كنيز واجب نيست .
اگر آن چه خليفه مىگويد درست باشد ، تمام اقرارها و اعترافات در نظاير اين مورد بىارزش مىشود زيرا در همهء موارد مىتوان گفت كه اعتراف كننده از تعلق حد به عملش ناآگاه است و اگر آگاه بود - از بيم اجراى آن در حق او - جرم خود را مىپوشانيد و پيامبر ( ص ) اقرار را موجب حد مىدانست هر چند كه براى رفع شبهه از لزوم حد ، بررسى كامل به عمل مىآورد و در حكم دادن درنگ بسيار مىفرمود به اميد آن كه شبهه اى پيش آيد و لزوم حد را منتفى سازد و از همين روى به كسى كه اعتراف به زنا كرده بود مىفرمود : آيا تو جنونى دارى ؟ ( 2 ) يا : شايد تو او را بوسيده اى يا او را لمس كرده اى يا خيره و به شهوت در او نگريسته اى ( 3 )
هامش
( 1 ) ص 161 چاپ اول و 174 چاپ دوم
( 2 ) اين موضوع را از روايت صحيحى مىتوان دريافت كه هم بخارى و مسلم آن را آوردهاند و هم بيهقى در سنن 8 / 225
( 3 ) اينها را از داستان ما عز برداشتهايم كه تعدادى از صاحبان صحاح آن را آوردهاند - و پيشاپيش همه ، بخارى در صحيح خود 10 / 39