بودند و عمر برايشان درآمدى نهاده بود و در آينده كه به على پسر ابو طالب دست فرمانبرى داده شد خواست عبيد اللَّه پسر عمر را بكشد و او از چنگ وى به سوى معاويه پسر ابو سفيان گريخت و همچنان با او بود تا در جنگ صفين كشته شد ( 1 )
و طبرى در تاريخ خود 5 / 41 مىنويسد : چون دست فرمانبرى به عثمان دادند او در گوشهء مسجد بنشست و عبيد اللَّه پسر عمر را كه در خانهء سعد پسر ابو وقاص زندانى بود بخواند و سعد همان بود كه چون وى هرمزان و جفينه و دختر بولؤلؤ را بكشت و مىگفت : به خدا سوگند البته مردانى را كه در ريختن خون پدرم دست داشتند - به مهاجران و انصار گوشه مىزند - خواهم كشت همان گاه سعد به سوى وى برخاست و شمشير را از دست وى باز ستاند و مويش را كشيد تا بر زمينش افكند و در خانهء خويش زندانىاش كرد تا عثمان او را به در آورد پس عثمان به گروهى از مهاجران و انصار گفت : دربارهء اين كسى كه چنين رخنه اى در اسلام پديد آورده است پيشنهادهائى به من دهيد پس على گفت :
من بر آنم كه وى را بكشى پس يكى از مهاجران گفت : عمر ديروز كشته شد و پسرش امروز كشته شود ؟ پس عمرو پسر عاص گفت : اى فرمانرواى گروندگان ! خداوند تو را بر كنار داشت از اين كه اين پيش آمد به روزگار فرمانروائى تو
هامش
( 1 ) زنجيرههاى اين گزارشها را نياورديم تا سخن پردراز نشود و گرنه همهء آنها زنجيرههاى پيوسته دارد