برگزيدن جانشين - راى زنى مىشد - و پيش از آن كه وى را فرمانروا بشناسند - پس وى سر عبيد اللَّه پسر عمر را گرفت و عبيد اللَّه نيز سر او را ، سپس آن دو را از هم جدا كردند و آن روز زمين بر مردم تاريك شد و اين بر دل مردم گران آمد و ترسيدند كه با كشته شدن جفينه و هرمزان و دختر بولؤلؤ به دست عبيد اللَّه ، گرفتارى اى از آسمان پديد آيد .
و ابو وجزه آورده است كه پدرم گفت : آن روز عبيد اللَّه را ديدم كه با عثمان چنگ در موى يكديگر افكنده بودند و عثمان مىگفت « خدا تو را بكشد ! مردى نماز گزار و دخترى كوچك و يكى ديگر را كه در پناه برانگيختهء خدا ( ص ) بود كشتى ، رها كردن تو درست نيست » و هم گفت : به شگفت آمدم از عثمان كه چون به فرمانروائى رسيد چگونه او را رها كرد تا سپس دانستم كه عمرو پسر عاص پا در ميانى كرده و او را از انديشه اش برگردانيده است .
آوردهاند كه عمران پسر مناح گفت چون عبيد اللَّه پسر عمر ، هرمزان و دختر ابو لؤلؤ را بكشت سعد پسر ابو وقاص با او در آويخت و هر يك موى ديگرى را گرفته مىكشيدند و سعد نيز در گيرو دار همين كار مىگفت :
« جز تو هيچ شيرى نيست كه يك بار غرشى سر دهد
و از تو است كه شيران زمين به سختىها دچار مىشوند و نابود مىگردند » ( 1 ) پس عبيد اللَّه گفت :
« بدان من گوشتى نيستم كه آسان از گلوى تو فرو روم
پس از همان گنجشگان زمين هر چه مىخواهى بخور . »
پس عمرو پسر عاص . بيامد و چندان با عبيد اللَّه سخن گفت و با او نرمى نمود تا شمشيرش را از او گرفته در زندان افكندند و پس از آن كه عثمان بر سر كار آمد وى را آزاد كرد
هامش
( 1 ) اين سروده از كلاب پسر علاط برادر حجاج پسر علاط است .