كه مبادا بيهوده اى از دارندگان آن تو را بفريبد . » ( 1 )
آرى عثمان همهء اينها را ديد ولى پرواى هيچ كدام از آنها را نداشت و گام در جاى پاى كسى نهاد كه پيش از وى بود ، با آن كه درست آن بود كه از نامهء خدا و برنامهء پيامبر پيروى كند - و درستى براى پيروى كردن شايسته تر است و تازه به اين هم بسنده ننموده و آغاز كرده است به سرزنش فرمانرواى گروندگان على ( ع ) - كه روان برانگيختهء خدا بود و دروازهء شهر دانش او و داناترين پيروان او و استادترين ايشان در داورى - كه چرا با برداشت بىپشتوانهء ما كه با فرمان خدا ناساز است هماهنگى نمىنمائى و آن گاه كار گفتگو ميان آن دو - در عسفان و در جحفه - به آن جا مىكشد كه چنان چه داستان آن در جلد ششم ص 205 از چاپ نخست و ص 219 از چاپ دوم گذشت چيزى نمىنماند كه فرمانرواى گروندگان على ( ع ) براى حج تمتع به جا آوردن ، كشته شود .
ما نمىدانيم اين مرد هنگامى كه سرور ما على ( ع ) به وى گفت : « به راستى تو مىدانى كه ما با برانگيختهء خدا حج تمتع به جا مىآورديم » چه خواستى داشت كه پاسخ داد : آرى ولى ترسان بوديم ؟ در آن سال كه مردم با برانگيختهء خدا ( ص ) حج تمتع به جا آوردند چه ترسى در كار بوده ؟ مگر نه اين همان باز پسين ديدار پاكترين پيامبران از خانهء خدا بوده كه شمارهء همراهان او به صد هزار كس و بيشتر مىرسيدند ؟ و تو خواهى يافت كه بزرگان توده نيز اين بهانهء ناچيز و ساختگى را در نمىيافتند تا آن جا كه پيشواى حنبليان احمد پس از ياد كردن آن گزارش در مسند مىنويسد : شعبه به قتاده گفت : ترس ايشان از چه بوده ؟
پاسخ داد نمىدانم .
من نمىدانم آيا اندازهء دانش خليفه اين بوده است ؟ يا مرز خردمندىاش
هامش
( 1 ) اين دو پاره سروده از آئين شناس نامى ابو زيد على زبيدى است كه به سال 813 در گذشته و نگارندهء شذرات الذهب ، آن را در ج 7 ص 203 از اين نامهء خود آورده است .