تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 218

مساهمون:

ص٢١٨
فرمانروائى نداشته اى پس خون هرمزان پايمال شد . گزارش بالا را ، هم طبرى با اندكى دگرگونى در تاريخ خود 5 / 42 آورده و هم محب طبرى در الرياض 2 / 150 چنان كه ابن حجر نيز در الاصابة 3 / 619 آن را ياد كرده و آن را به همين گونه كه ما آورديم درست شمرده است . و بلاذرى در الانساب 5 / 24 از زبان مدائنى آورده است كه غياث پسر ابراهيم گفت : عثمان بر فراز منبر شد و گفت : هان اى مردم ما سخنرانان نبوديم و اگر زنده بمانيم و اگر خدا خواست برايتان به گونه اى كه بايد سخنرانى خواهيم كرد و اين هم از خواست خدا بود كه عبيد اللَّه پسر عمر خون هرمزان را بريزد و هرمزان نيز از مسلمانان بوده ( 1 ) و هيچ بازمانده اى به جز تودهء مسلمانان ندارد و من پيشواى شمايم و از وى گذشتم آيا شما هم مىگذريد ؟ گفتند آرى ( 2 ) پس على گفت : اين تبهكار را بكش كه كارى سهمناك به جاى آورده و مسلمانى را بىگناه كشته است و به عبيد اللَّه نيز گفت : اگر روزى دستم به تو رسد در برابر هرمزان تو را خواهم كشت . و يعقوبى در تاريخ خود 2 / 141 مىنويسد : مردم دربارهء خون هرمزان و خوددارى عثمان از كيفر دادن عبيد اللَّه پسر عمر سخن بسيار گفتند پس عثمان بر منبر شد و براى مردم سخنرانى كرد و گفت : باز خواست خون هرمزان با من است و من آن را براى خدا و براى عمر بخشيدم و آن را در برابر خون عمر رها كردم پس مقداد پسر عمرو برخاست و گفت راستى اين كه هرمزان همپيمان خدا و برانگيختهء او بوده و تو را نمىرسد كه آن چه از آن خدا و برانگيختهء او است ببخشى . گفت ببينيم و ببينيد سپس عثمان عبيد اللَّه پسر عمر را از مدينه به كوفه فرستاد و او را در خانه اى فرود آورد كه آن جا را به نام وى كوفك پسر عمر
هامش
( 1 ) وى بر دست عمر مسلمانى گرفت و به گونه اى كه در الاصابه و جز آن آمده عمر دو هزار سكه براى او در آمد گذاشت ( 2 ) م - مىخواهيد بدانيد اين « آرى » كه از زبان مسلمانان بازگو شده چه اندازه جاى ناخن زدن دارد ؟ پس گزارشهاى آينده و پانويس گزارش ابن جريج را باريك بينانه بخوانيد