و به اين گونه :
در خواب بودم كه پيمانه اى شير به من دادند و از آن نوشيدم تا ديدم كه نوشيدنى از ناخنهايم بيرون مىآيد ، سپس آنچه را مانده بود به عمر دادم . ( گزارش )
حافظ ابن ابى جمرهء ازدى اندلسى در بهجة النفوس 4 / 244 هنگام روشنگرى اين گزارش مىنويسد : ديدهء دل خود را بر كسى بدوز كه او ( ص ) بازماندهء نوشيدنىاش را به وى نوشانيد . تا بدانى نيروى دانش وى چگونه بايد بشود ؟ كه هيچ يك از جانشينان پيامبر به پاى وى نرسند - چه رسد به ديگر ياران پيامبر ( ض ) - و چه رسد به آيندگانشان « تا پايان ياوه هائى كه به هم بافته .
امينى گويد : بايستهء بنياد داستان چنان است كه پيامبر اين خواب را پس از مسلمان شدن عمر كه سالها پس از برانگيخته شدن خودش بوده ديده باشد . بر اين بنياد ، آيا خودش ( ص ) در سراسر اين روزگار ، تهى از دانش بوده ؟ - با آن كه در پايگاه پيامبرى جاى داشته - يا مگر در دانش او نارسائىاى بوده تا اين شير كه در ناخن او - يا ناخنهايش - راه يافته آن را رسا گرداند ؟ يا پيامبر با اين سخن ، تنها مىخواهد اندازهء دانش عمر را برساند و بنمايد كه آن را از سرچشمهء آموزشهاى نهانى گرفته ؟ در اين هنگام كسى كه در چنين پايگاهى باشد آيا پاسخ پرسشهاى روشن - دشوارهايش به كنار - از او پوشيده مىماند ؟ و آيا او را مىرسد كه چون در دانش نامهء خداوندى در بماند اين سخن را بهانه آرد كه : بگير و بستانهاى بازار مرا از آموختن اينها باز داشت ؟
اگر اين مرد به - هنگام نوشيدن از سرچشمهء دانش پيامبر بزرگ - دل و جانش رنگ دانش گرفت پس چه جاى آن داشت كه بگويد : همهء مردم از عمر آئين شناسترند - حتى زنان تازه شوى رفته - و مانندههاى اين گواهى ( 1 ) و چگونه روا بود كه در روشنگرى آئينها و جز آن ، به لغزشهاى بىشمارى دچار شود كه پاره اى از آنها گذشت و اگر خدا خواهد باز ماندهء آنها نيز بيايد .
هامش
( 1 ) برگرديد به آن چه در ج 6 ص 328 از چاپ دوم گذشت .