نادرستى به هيچ روى در او راه ندارد .
از راه ديگرى هم از زبان اسود گزارش شده است كه من براى او ( ص ) سرود مىخواندم و يارانش را نمىشناختم تا مردى بلند پيشانى و شانه فراخ بيامد و گفتند : خاموش باش خاموش باش من گفتم واى ! اين كيست كه نزد پيامبر ( ص ) بايد براى او خاموشى گزيد گفتند عمر پسر خطاب است و به خدا سوگند كه پس از آن دانستم اگر چيزى از من مىشنيد براى او بسى ساده بود كه بى آن كه با من سخنى بگويد پاى مرا گرفته و تا گورستان بقيع بر روى زمين بكشاندم .
امينى گويد : آيا گزارشگران بد دانستهاند كه چه سخنانى نشخوار مىكنند ؟
يا دانستهاند و آگاهانه چنين ياوه هائى بر زبان راندهاند ؟ يا فريفتگى به عمر و گزافگوئى در برتر شمارى او ، ايشان را كور كرده و ندانستهاند كه اين گفتههاى زشت ، كار را به كجا مىكشاند ؟ درد اينجا است كه كورى نه از ديدگان كه از دلهاى درون سينهها است .
بايد پرسيد : سروده هائى كه آن مرد مىخواست بخواند به راستى ستايش و آفرين بر خداوند و برانگيختهء او بود و برانگيختهء خدا ( ص ) نيز از همين روى به او دستورى داد و گفت : به راستى پروردگار تو - كه گرامى و بزرگ است - ستايش را دوست مىدارد . پس كدام نادرستى اى در اين بوده است تا عمر آن را دشمن بدارد ؟ اگر نادرست بود كه برانگيختهء خدا ( ص ) پيش از عمر از آن جلوگيرى مىكرد . و اين چه پيامبرى است كه از مردى از پيروانش مىترسد و پروا مىكند و از خداوند پروائى ندارد ؟ و چگونه آن مرد ترسيد كه عمر پاى او را گرفته و كشان كشان بر روى زمين تا گورستان بقيع ببرد و از برانگيختهء خدا ( ص ) نترسيد كه با او چنين رفتارى كند يا دستور دهد ديگران با او چنين كنند ؟ يا مگر عمر ميان درستى و نادرستى جدائى نمىنهاده و مىپنداشته كه همهء سرودهها نادرست است و پيامبر ( ص ) نيز با اين پندار وى هماهنگى نموده ؟ آيا گزارشگران و نگارندگانى كه چنين داستانها مىآرند از اين همه تباهىها آگاهاند يا نه ؟
الغدير ( فارسي ) — صفحة 145
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص١٤٥