5
از انس بن مالك آوردهاند كه گفت اعرابيى به نزد رسول خدا ( ص ) شد و گفت اى رسول خدا در حالى به نزد تو آمديم كه نه حتى هيچ شتر مانده اى داريم تا بنالد و نه هيچ كودكى كه چاشت خورده باشد سپس اين سرودهها را بر زبان راند :
« در حالى نزد تو آمديم كه دخترم از سينه اش خون مىآمد
و مادر كودك شيرخوار از پريشانى خويش به او نمىپرداخت
و كودك را از خوارى و گرسنگى و ناتوانى با دو دست خود بيفكند
چرا كه دستش به هيچ سياه و سفيدى نمىرسيد
از آنچه مردم مىخورند هيچ چيز نزد ما نيست
مگر حنظل و علهز ( 1 ) پست
ما را هيچ راهى نمانده است مگر گريختن به سوى تو
و مگر مردم جز آستان پيامبران به كجا مىتوانند بگريزند ؟ »
پس رسول خدا ( ص ) در حالى كه از نگرانى ، دامن جامه اش بر زمين مىكشيد برخاست تا بر فراز منبر شد و خداى تعالى را بستود و بر او ثنا گفت و آنگاه گفت :
بار خدايا ما را با بارانى پناه دهنده و پيوسته بارنده سيراب كن كه بر همگان ببارد و باز نايستد تا كشتهها را با آن برويانى و پستان جانوران را پر از شير گردانى و زمين را پس از مرده بودن آن زنده سازى ، كه به اين گونه بيرون مىشويد
هنوز دعا به پايان نيامده بود كه آذرخشها در آسمان به يكديگر بر خوردند و مردم عوام شيون كنان آمدند و گفتند اى رسول خدا بيم داريم كه بسيارى باران ، ما را غرق كند گفت ( خدايا ) آن را بر پيرامون شهر ما ببار نه بر خود ما پس ابر همچون پرده اى از آسمان مدينه بر طرف گرديد و رسول خدا ( ص ) بخنديد تا دندانهايش نمايان شد و گفت نيكوئى بسيار از خداوند بر ابوطالب باد كه
هامش
( 1 ) م نوعى خوراكى كه از خون و پشم در خشكسالى مىساختند و برخى گفتهاند گياهى بود كه در سرزمين سليميان مىروئيد .