دور نمىشد و در برابر دشمنان وى پاسدار او بود و مىترسيد كه ناگهان او را بكشند پس يك روز او را گم كرد و نديد و شامگاه نيز كه فرا رسيد باز او را نديد بامدادان در جاهائى كه گمان مىكرد او باشد به جستجويش پرداخت و باز هم او را نيافت پس دلش به درد آمد و گفت : آه فرزندم ! آنگاه غلامان خود و كسانى را كه در دل با ايشان پيوندى داشت فراهم آورد و به ايشان گفت : ديروز و امروز محمد را گم كردهام و جز اين گمانى نمىبرم كه قريش بر او نيرنگ زده و وى را به ناگاه كشتهاند و اكنون تنها همين يك سمت مانده كه در آن به جستجو نپرداختهام و آنجا نيز بعيد مىدانم او را بيابم . پس 20 مرد از بندگان خويش برگزيد و گفت برويد و كاردهائى آماده كنيد و هر يك برويد و در كنار يكى از بزرگان قريش بنشينيد پس اگر من آمدم و محمد را همراه داشتم كارى نكنيد و آرامش پيشه كنيد تا در كنار شما بايستم و اگر آمدم و محمد همراه من نبود هر كدام از شما ، همان مرد از بزرگان قريش را كه كنار او است با كارد بزند پس ايشان برفتند و كاردهايشان را تيز كردند تا از برندگى آن خشنود شدند و ابو طالب در همان سمت كه مىخواست به راه افتاد و وابستگان او از تبارش نيز با وى بودند پس محمد را يافت كه در پائينهاى مكه در كنار تخته سنگى ايستاده و نماز مىخواند پس خود را به روى او افكند و او را ببوسيد و دستش را گرفت و گفت برادرزاده ! نزديك بود دودمانت را به باد نيستى دهى برخيز با من برويم پس دست او را بگرفت و به مسجد آمد . قريش در انجمن خويش نزديك كعبه نشسته بودند چون او را ديدند كه دست پيامبر ( ص ) را در دست گرفته و مىآيد گفتند اينك ابو طالب محمد را نزد شما آورده و لا بد خبرى است پس چون در كنار ايشان ايستاد در حالى كه خشم از چهره اش نمايان بود به غلامان خود گفت آنچه را در دست داريد آشكار سازيد ايشان چنين كردند و ناگاه همه چشمشان به كاردها افتاد و گفتند اى ابوطالب اينها چيست گفت همان است كه مىبينيد . من دو روز است كه محمد را مىجستم و نمىديدم پس ترسيدم كه شما با پاره اى كارها نيرنگى براى او زده باشيد پس اينان را بفرمودم تا همين جاها كه مىبينيد بنشينند و به ايشان گفتم اگر من آمدم و محمد با من نبود هر كدام از شما بايد كسى را كه پهلويش نشسته بزند
الغدير ( فارسي ) — صفحة 289
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٨٩