شدند و آنگاه وى را بدر برده زير بازوهايش را گرفته بر پاى بداشتند تا بر پيامبر ( ص ) در آمدند پس خود را به روى او ( ص ) افكند و او را ببوسيد و مسلمانان نيز خود را به روى او افكندند و رسول خدا ( ص ) را به سختى دل بر او بسوخت و بوبكر گفت پدر و مادرم فداى تو من هيچ دردى ندارم مگر همان گزندى كه آن فاسق به صورتم رسانده اين مادر من است كه به فرزندانش مهربان است و تو فرخنده هستى او را بسوى خدا بخوان و براى او بدرگاه خداى عز و جل دعا كن بسا كه او را به يارى تو از دوزخ برهاند پس رسول خدا ( ص ) وى را به اسلام خواند و او مسلمان شد ( 1 )
امينى گويد اين حديث را تنها عبيد اللَّه بن محمد عمرى روايت كرده كه بنقل ذهبى و ابن حجر ( 2 ) نسائى او را دروغگو مىشمرده و دار قطنى دربارهء حديثى ديگر كه نيز تنها راوى آن عمرى بوده گويد : صحيح نيست زيرا تنها راوى آن عمرى است و گزارشهاى او سست است .
ديگر ميانجيان زنجيرهء گزارش هم تمامى از تيميان ( خويشان و بازماندگان بوبكر ) هستند و از آن ميان عبد اللَّه و عبيد اللَّه - از اولاد طلحة بن عبيد اللَّه - مجهول الحال و شناخته نشدهاند و عبد اللَّه و محمد دو پسر عمران از اولاد طلحة بن عبد اللَّه بن عبد الرحمن بن ابى بكر يا از اولاد طلحة بن عبيد اللَّه نيز هر دو مانند دو تن سابق مجهول الحالند .
و تازه بوبكر هيچگاه از كسانى كه در راه اسلام شكنجه ديدهاند به شمار نيامده و اگر براستى در آن روز سخت او هم چنان جاى پا و حال و روزى داشت و اگر در گزارش بالا كمترين نشانه اى از راستى بود البته در صفحات هر تاريخى يادآورى مىشد و هيچ مورخى از آن چشم نمىپوشيد آيا خردمندانه است كه تاريخ در لابلاى صفحات خود از شكنجه هائى كه بردگان در راه اسلام ديدهاند ياد كند ولى در هيچ صفحهء آن از چنين گيرودار و رنجى كه كسى همچون بوبكر
هامش
( 1 ) الرياض النضرة 1 / 46 تاريخ ابن كثير 3 / 30 .
( 2 ) ميزان الاعتدال 2 / 180 ، لسان الميزان 4 / 112 .