با اين همه پس چه ارزشى دارد آنچه كه حكاكان سدههاى اخير ( ! ) بر آن نگين نقش كرده و دست دروغگويان و گزافه پردازان - پس از روزگارى دراز از در گذشت پيامبر بزرگ و قطع شدن وحى از او - ريخته و ساخته و نگاشتهاند ؟ با اين كه در نگارشهاى پيشينيان خبر و اثرى از آن نتوان يافت و با اين كه مىبينى گذشتگان بهنگام داورى حتى كلمهء لا إله الا اللَّه و بسم اللَّه را نيز نمىپذيرند كه بر نگين پيامبر نقش بوده و گزارشهاى رسيده در اين باره را خلاف روايات مقبول و بسى بىاعتبار و غير قابل پيروى شمردهاند . آنگاه چه بايد كرد با آن زيادتى ساختگى كه هيچ ربطى به قضيه ندارد ( ابوبكر الصديق ) و هيچ يك از پژوهشگران فن حديث هم به بررسى پيرامون آن نپرداختهاند با آنكه هيچ زمينه اى جز ريشخند به خدا و پيامبر او و وحى او و امين وحى او ندارد ؟
وانگهى نزد اينان به صحت پيوسته كه آن انگشتر مخصوص به پيامبر ( ص ) كه حك شده بود او ( ص ) آن را در انگشت مىكرد و با آن مهر مىزد و هيچ انگشتر ديگرى هم بجز آن نداشت چنانچه هرگز هيچكس براى رفع اختلاف ميان گزارشهائى كه در نقش نگين آن رسيده احتمال نداده است كه بيش از يك انگشتر در كار بوده است ، پس از رسول خدا ( ص ) هم آن انگشتر در دست راست بوبكر جاى گرفت و پس از او در دست عمر و سپس در دست راست عثمان و در سال سىام از دست خودش يا دست كسى ديگر در چاه اريس ( 1 ) افتاد و پس از آن انگشترى ديگر گرفت ( 2 ) و بنابر آنچه در فتح البارى 10 / 270 و سنن نسائى 8 / 179 - آمده در روايت ابن سعد از انصارى هست كه تا سال ششم از خلافت عثمان انگشتر در دست او بوده ، پس اگر آن افسانه درست بود و نام بوبكر به راستى بر نگين انگشترى حك شده بود كه پيامبر اكرم در طول زندگى در
هامش
( 1 ) يكى از كم آبترين چاهها است و دو ميل با مدينه فاصله دارد .
( 2 ) صحيح بخارى 8 / 306 ، صحيح مسلم 2 / 214 سنن نسائى 8 / 179 تاريخ طبرى 5 / 65 تاريخ ابن كثير 8 / 155 تاريخ الخميس 2 / 223 ، 269 تاريخ ابو الفدا 1 / 168 .