هر چه را فراموش كنم ، زينب پاك را از ياد نمىبرم
كه مىگريست ، روسرى او را ربوده بودند و خداى را مىخواند و زارى
مىكرد - و ناگوارىها در كرانههاى فرات .
او را اندوهگين ساخته سرشگ وى روان بود -
برادركم ! پس از تو زندگى خوشى نخواهم داشت و مرگى زودرس -
به ناگهان - مرا در خواهد يافت .
: برادركم ! پس از تو كيست كه اين نادانان را از سر من دور سازد ؟ آواز
مرا بشنود و پاسخ بگويد ؟
اندوه من كوهها را مىگدازد
و ياد يوسف را از دل يعقوب به در مىبرد .
اين سخن سرا
استاد مغامس پسر داغر حلى است ، شماره اى چند از زندگىنامه هائى كه در روزگار ما نگارش يافته - با ياد مغامس - از مهر تبار خداوند - درود خدا بر ايشان - سرشار شده است همچون « الحصون المنيعة باروهاى بلند » از استاد دانشمند على آل كاشف الغطا و « الطليعة » از دانشمند سماوى و « بابليات » از سخنور يعقوبى . چنان كه پيشواى ما فخر الدين طريحى در « المنتخب » و اديب سپاهانى در « التحفة الناصرية ارمغان ناصرى » بخشى از سرودههاى او را آوردهاند و شماره اى چند از جنگها نيز سرودههاى او را در خود گنجانيدهاند كه لبالب است از ستايش و سوكنامهء خاندان وحى و پيشوايان راستين - درودهاى خدا بر ايشان - تا جائى كه استاد سماوى با گردآورى آنها ديوانى به نام وى فراهم كرده كه به ‹ 1350 › بيت مىرسد و شايد آنچه از سرودههاى وى از ميان رفته ، بسى بيش از اينها باشد .
او از كسانى است كه با دلباختگى خويش - در راه دوستى خاندان پيامبر - سرودههاى بسيارى دربارهء آنان دارد ، جز اين كه روزگار ياد جاودانهء او را به دست فراموشى سپرده و شايد همين كه او ، تنها روى به ايشان درود بر آنان - آورده و پيوند از ديگران بريده خود انگيزه شده تا در پاره اى از زندگىنامهها يا نگارش