‹ 10 › خوشا آن خال همچون عود و اسپندش
كه در كنار آن گونههاى گل انداخته و آتش رنگ ، نمىسوزد .
‹ 11 › با شرارى از آتش عشق دلم را سوزاند
تا گداخته گرديد ولى عشق او را از ياد نبرد ( 1 ) .
هرگاه نويد آرندهء وصال با پيروزى سر رسد
شب را با شادمانى و خوشبختى به روز خواهم رساند
همهء دردهايم را فراموش كردم ( 2 ) و در
گرداب عشق به دست و پا زدن پرداختم تا اندوه اين گرفتارى را
چاره اى بسازم
باران اشك را چنان بر چهره فرو ريختم كه
گوئى خون حسين است و بر زمين كربلا سرازير مىشود
همان مرد روزه و نماز و بخشنده و خوراك دهنده
و برترين سوار كارانى كه بر بالاى اسب جاى گرفتند
و همان كه نياى برگزيدهء او در گرماى كشنده
ابرهاى پربار را سايه بانش مىگردانيد
و پدر او شيرى است كه با دانشها
و برترى خود - جاى جاى از - نامهء خداوندى را روشن كرد
و مادرش فاطمه - آن بانوى پاكدامن - است كه
افسر سرفرازى او با بزرگوارىها آراسته گرديده
‹ 12 › بستگى دودمانى او ( حسين ) همچون بامداد روشن است كه
گوهر خود وى همچون خورشيد تابان و فروزان آن را مىآرايد
اوست : سرورى شايستهء پشتگرمى ، خوشبخت ، به خاك افتنده در برابر
خدا ،
هامش
( 1 )نقش كردم رخ زيباى تو بر خانهء دل
خانه ويران شد و آن نقش به ديوار بماند( 2 )غم عشق آمد و غمهاى دگر پاك ببرد
سوزنى بايد كز پاى بر آيد خارى