‹ 6 › چشمهاى نيم خفته و بيمارگون ( 1 ) او را - چون به آرامى مىنگرد - چه
دوست دارم
و بر پلكهاى بيمار و پرناز او كه گوئى در كار ريسندگى است دلبستهام .
‹ 7 › ناراستى و ناسازگارى كرد و بر دلباختگان نبخشود
- با آن كه چه اندام راست بالا و خوش سازى هم دارد ! -
زيبائىهاى او شاهانى را به بردگى كشيد و چه بسيار
پادشاه ارجمند كه خوار و زبون او گرديد .
با دو چشم خويش به خسرو ( پادشاه ايران ) مىماند و با گونه اش
به نعمان ( 2 ) - فرمانرواى يمن - و با خال سياهش به نجاشى - شاه حبشه -
‹ 8 › خداى برتر از هر پندار بر دو صفحهء گونه ى او
دو نون نگاشت كه دو سر آن ؛ تيزى خود را نمايش داد ( 3 ) .
‹ 9 › و او با آنها - همراه با ناز چشمانش - مرا نشانهء تير گردانيد
تا تيرها گيجگاه مرا بهرهء خود گرفتند و با فرود آمدن در آنجا كار كشتنم
را به پايان بردند
هامش
( 1 ) صفت بيمار براى چشم و نگاه دلدار در فارسى نيز به كار مىرود ، هاتف گويد :نا اميد است ز درمان دو بيمار طبيب
چشم بيمار كسى و دل بيمار كسى( 2 ) و به لالهء نعمان
( 3 ) همانند كردن اندامهاى چهره به حرفهاى الفباء در پارسى نيز پيشينه دارد ، ابن سينا مىگويد :بر صفحهء چهره كاتب لم يزلى
معكوس نوشته است نام دو على
دو عين و دو لام با دو ياى معكوس
از حاجب و عين و انف با خط جلىو اين هم از خداوندگار عرفان :چند حرفى نقش كردى از رقوم
سنگها از عشق آن شد همچون موم
نون ابرو ، صاد چشم و جيم گوش
بر نوشتى فتنهء صد عقل و هوش
زين حروفت شد خرد باريك ريس
نسخ مىكن اى اديب خوشنويس
حرفهاى طرفه بر لوح خيال
بر نوشته چشم و ابرو ، خط و خال
عقل را خط خوان آن اشكال كرد
تا دهد تدبيرها را زان نورد