از جدائى آنان با شيوائى و رسائى به گفتار مىپردازد
اندوهم محرم است و رنجم شوال
جشن من سراسر دلسوختگى و سوكنامه سرائى است
‹ 35 › شكيبائى مديد و گستردهء من در انديشهء بسيط و پهناورم
هزج و سرودگوى است
و سر شكم نيز وافر و مسارح ( فراوان و شتابان ) ( 1 )
رفتند و نشان سراىهاشان كه در آن زيسته و سپس كوچ كرده بودند
ناپديد گرديد
و امروز تنها فرياد سوكنامه سرايان را از آن جا مىتوان شنيد
مرگ و پيشآمدهاى تازه ، سرزمين آن را كهنه نمود ، تا رنگى ناآشنا
به آن زد
و براى رويدادى سهمناك ، نگاه خود را برداشت و خيره به آن نگريست
آرى زيبائى بخش آن ، جامهء پوسيدگىاش را نيز در هم بافت
و گرد و خاك بيامد و همهء نشانهها را زير خود گرفت و از ميان برد
در گرو دلدادگى آغاز به زارى كردم
كه نه يارى بود و نه اندرزگوئى دلسوز .
آتش آههاى سوزان در ميان
سينهام زبانه مىكشيد و مىگفتم :
چه جاى شگفتى است كه روزگار با مردم نيرنگ ببازد ؟
ستم كند ، به گمراهى افتد ، و با چشم بر هم زدن خود نادرستى نمايد ؟
در بيدادگرى بر خاندان محمد گمراهىاش آشكار شد
سگان پارس كننده را بر سر راهشان فرستاد ،
زاغ سياه را به ستم بر مرغان شكارى وا داشت
هامش
( 1 ) واژههاى مديد ، بسيط ، هزج ، وافر و مسارح هر كدام نام يكى از بحرهاى عروضى است و عروض نيز دانشى كه به گفتگو از آهنگ سرودهها مىپردازد .