اگر چشم به اشگ نشيند
همچون زمينى كه از هم بشكافد چشمه هائى بخشنده را روان مىسازد .
اندوههاى نهفته را آشكار گردانيدى
كه هر گاه شتر زورمند ، بيابان را پيمود ، چارپاى رام نشده و سركش
نالهء خود را بلند مىكند
افسوس من دمبدم تازه مىشود
و فراخناى ماتمسرايم هر روز پهناورتر مىنمايد ( 1 )
گواهان خوارى من همراه با بستانكار دلدادگىام ،
شيفتگىام و آن بيمارى را كه دلم را پاره گردانيده به نگارش در آوردند
پلكهايم همچون ابر بارنده ، و فرو رفته و شناور در درياى اشگ است
و دلم تفتيده از آتشى سوزان كه زبانه مىكشد ( 2 )
سرشگ گرمى كه فرو مىچكد گونهام را چاك چاك زده
و آن شوخى كنندهء جد پيشه ، بيخودى را نو نموده است
‹ 34 › به روزى افتادهام كه بالا گرفتن اندوه ، شادابىام را كاسته ؛
تن ، دردمند است و نمونه اى آشكار ( 3 )
جامه هائى از نزارى بر آن پوشانيده
و پيراهن آن پيراهن پژمردگى است كه شمشيرهاى پهناور در آن
جاى گرفته
سخنگوى بىخودى من بر منبر هر اسم
هامش
( 1 ) استادم بهبودى ؛ واژهء « وقفا » را كه در اين فراز از سرودهء تازى آمده ، دستخوردهء « رفقا » مىداند و برگردان پارسى را من پس از آن به انجام رساندم كه خود آن را بر شالودهء برداشت او درست گردانيدم .
( 2 ) بى تو نيمى اندر آبم نيمى اندر آتشم !
( 3 ) واژههاى خفض ، نصب ، معتل و مثال كه در اين پاره از چكامه به كار رفته هر كدام در دستور زبان تازى اصطلاحى ويژه است كه گردآورى آنها در يك جا ، آن هم در معنى نخستين آنها كه به پارسى برگردانيدم - چيره دستى سراينده را مىرساند .