زيرا آب اين دريا را با مرگ مىتوان افزود و به بالا روى وا داشت
‹ 31 › رسيدن به مرگ را برترين آرزوها مىشناسند
و - هنگام جانبازى - تلخى نيستى را با شيرينى انگبين برابر مىگيرند ( 1 )
اگر در رويدادى ناگوار تيغهاشان آسيب ببيند و كند شود
فردا با كوبيدن آن بر سر خود به سران تيزش مىكنند
و اينك سپيد روئى را بنگر كه با شمشير سپيد و درخشانش با دشمن
روبرو مىشود
و گندم گونى كه نيزه اى سخت را در مشت مىفشرد
از دخترزادهء پيامبر - محمد - پشتيبانى مىكنند ،
گرد و خاك برخاسته و آتش پيكار ، هيابانگى سخت به راه انداخته است
درخشش شمشيرها آذرخشى را مىنمايد
كه بارانى تند از خون دليران را همراه دارد و فرياد آنان نيز تندر آن است .
تا زندگى به سر مىرسد و مرگ نزديك مىشود
چرا كه روزگار ، هميشه با يك برنامه كار نمىكند
روانهائى را براى نيستى آماده كردند ، به ناسزا از مرز خويش پاى
فراتر ننهادند
خنك ايشان كه با آنچه به جا آوردند به جاودانگى پيوستند
پيكر خود را براى زخم شمشيرها روا شناختند ، گوئى جامهء ديدار از
خانهء خدا را پوشيدند
و به اين گونه پاى در بهشت جاودان نهادند كه جاودانه بمانند
در پيشگاه پيشواى ما - دختر زادهء پيامبر - جانفشانىها نمودند ،
هامش
( 1 ) سخن قاسم پسر حسن را به ياد آريد كه چون عمويش - حسين درود بر او باد - از وى پرسيد :
مرگ را چگونه مىيابى ؟ پاسخ داد : شيرينتر از انگبين ! سرايندهء پارسى نيز على را چنين مىستايد :به فرزندان كند اين گونه تلقين
كه مرگ از بهر حق شهداست و شيرين