و تمايل نكردم بعشق ميلى باشتياق و آرزوى به او از جهت دل باختگى مگر ظهور صورتان آن ، ،
گذراندم به آن دوران جوانى را كه شخص من برى از شك بود با صاحبان آن سراپردهها ،
تمام كرده بود جمال را از زيبائى و سيادت و براى بلندى بيشتر از بيشتر تحصيل كرده بود ،
و من شب را گذرانيدم در حالى كه برى و پاك بودم از نزديك شدن به فرومايگى كه سرزنش شوم از منع و خطر آن ،
‹ 10 › براى علمم باينكه در روز قيامت مناقشه و كشمكشى در حساب هست بر كم و زياد آن ،
و من نبودم كسى كه جان نفيس و ارزنده خودم را ببخشم پس قيمت آن را پائين آورم بسعير و آتش افروخته دوزخ ،
و خلاصه چيزيرا كه به بزرگى و شرافت منسوب مىشود فرداى قيامت چهره شاداب او را زردگونه كنم ،
آيا عذريست براى سفيدرويان هر گاه دلباخته شود و بزرگترين حسرت و نفرت از جهت عشق از بزرگ است ،
كافيست براى ترسانيدن مو سپيدى از جهت نهى براى خردمندان و در سفيدى مو بينش است از جهت رهنمونى براى بيناء آن ،
‹ 15 › و من مويم سفيد نشد مگر از وقوع مصائبى كه براى كوچكتر آن موى خردسال هم سفيد مىشود ،
و اگر نبود مصيبت سبط ( نوه پيامبر ) در كربلا چهره من چنين آشفته و دگرگون نشده بود ،
الغدير ( فارسي ) — صفحة 354
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٥٤