تو او را بكنيه ابو عيسى ميخوانى و عبيد الله را خواست و گفت واى بر تو خود را كنيه ابو عيسى داده اى پس ترسيد و ناراحت شد و گرفت دست او را و گاز گرفت تا آنكه فرياد زد پس آن را با شلَّاقش زد و گفت واى بر تو آيا براى عيسى پدر است ، آيا نميدانى كنيه عرب چيست ، ابو سلمه ، ابو حنظله ، ابو عرفطه ، ابو مره .
3 - عمر . . . نوشت باهل كوفه : هيچكس را باسم پيامبرى موسوم نكنيد و دستور داد به جماعتى كه تغيير دهند اسامى پسرانشان را كه محمد ناميده بودند تا آنكه به او جماعتى از صحابه گفتند كه پيامبر صلَّى اللَّه عليه و آله اجازه داده بايشان در نامگذارى فرزندانشان بنام آنحضرت پس آنها را ول كرد . ( 1 )
4 - از حمزه بن صهيب : حكايت شده كه صهيب مكنّى بابى يحيى بود و ميگفت : كه او از عرب است و بسيار بمردم طعام ميداد ، پس عمر به او گفت : اى صهيب تو را چه مىشود كه كنيه و لقب ابو يحيى گرفته اى و حال آنكه براى تو فرزندى نيست و ميگوئى كه تو از عرب هستى و اطعام فراوان ميكنى و اين اسراف و زياده روى در مال است ، پس صهيب گفت : كه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله مرا مكنّى بابى يحيى نمود ، و اما قول تو در نسب پس من مردى از نمر بن قاسط از اهل موصلم ولى من بچه كوچكى بودم اسير شدم كه اهل و خويشان خود را گم كردم و اما قول تو در طعام ، پس بدرستيكه رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله ميفرمود اطعام طعام كنيد و جواب سلام دهيد پس اين مرا بر آن داشت كه اطعام طعام كنم .
هامش
( 1 ) عمده القارى ج 7 ص 143 .