تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 186

مساهمون:

ص١٨٦
مجروح شد و بيهوش گرديد آنگاه واگذارد تا بهبودى پيدا كرد پس او را باز طلبيد كه شكنجه دهد ، صبيغ گفت : اگر ميخواهى مرا بكشى پس مرا بكش كشتن خوبى ، و اگر ميخواهى مرا مداوا كنى به خدا قسم من خوب شدم ، پس او را مرخص كرد كه به وطن خود عراق برگردد و بابو موسى اشعرى نوشت : كه هيچكس از مسلمين حق مجالست و رفت و آمد با او را ندارد ، پس اين تنهائى سخت شد بر اين مرد ، پس ابو موسى بعمر نوشت ، كه اين مرد توبه كرده و توبه اش خوبست ، پس عمر نوشت : كه مردم با او مجالست و رفت و آمد كنند . و از سائب بن يزيد نقل شده : گويد پيش عمر آمدم ، و گفتند : اى امير المومنين : ما مرديرا ديديم كه از تاويل مشكلات قران ميپرسيد پس عمر گفت : بار خدايا مرا مسلط بر او فرما پس در بين روزيكه عمر نشسته بود و با مردم صبحانه مىخورد كه مردى آمد و بر او لباس و عمامه صفدى بود و صبر كرد تا فارغ شد ، گفت : اى امير مومنان : و الذاريات ذروا فالحاملات وقرا ، پس عمر گفت : تو همان هستى و برخاست به سمت او مچ دستش را گرفت و مرتب او را شلَّاق زد تا عمامه از سرش افتاد و گفت : بآنكسيكه جان عمر بدست اوست اگر تو را سر تراشيده يافته بودم هر آينه سر از بدنت جدا ميكردم ، لباسى او را بپوشانيد و سوارش كنيد بر شترى و او را بيرون كنيد تا به وطنش برسانيد ، سپس خطيبى برخيزد و بگويد : كه صبيغ علمى طلب كرد پس خطاء كرد و همواره در ميان قومش سرشكسته و بد نام و درمانده شد تا هلاك شد در حالى كه او بزرگ قومش بود . و از انس روايت شده كه عمر بن خطاب صبيغ كوفى را شلَّاق زد