بيرون نه بردند پس برخاست و بيرون رفت .
لفظ ديگر : شقيق گويد : من نشستم در مسجد الحرام در كنار شيبه بن عثمان پس گفت : نشسته بود كنار من عمر بن خطاب همين جا كه تو نشسته اى ، پس گفت : من تصميم گرفتم كه در آن چيزى باقى نگذارم ، يعنى در كعبه نه طلا و نه نقره اى را مگر آنكه تقسيم كنم ، پس گفتم : بدرستيكه براى تو دو رفيق بود پيش از اين رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و إله و ابو بكر پس اين كار را نكردند ، پس عمر گفت : آن دو مردانى بودند كه من به آنها اقتدا و تأسى ميكنم .
3 - و از حسن نقل شده : كه عمر بن خطاب گفت : هر آينه من تصميم گرفتم كه در كعبه هيچ طلا و نقره اى را باقى نگذارم مگر آنكه آن را تقسيم كنم ، پس ابى بن كعب به او گفت : قسم به خدا كه اين براى تو نيست ، پس عمر گفت چرا ؟ گفت : بدرستيكه خدا جاى هر مال را بيان كرده و پيامبر خدا صلَّى اللَّه عليه و إله هم آن را تقرير كرده ، پس عمر گفت : راست گفتى .
ما مناقشه در حساب نميكنيم در تعيين تلقين كننده حكم قضيّه را جز اينكه اين روايات بما خبرى ميدهد كه همه اين مردان در اين مسئله داناتر و فقيه تر از خليفه بودهاند ، پس كجاست ادّعاء دروغين صاحب و شيعه كه عمر بن خطاب افقه و اعلم صحابه بوده است در عصرش بنابر اطلاق .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 358
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٥٨