49 زدن خليفه با تازيانه بدون موجبى
ابن عساكر از عكرمه بن خالد نقل كرده كه گفت : پسرى از عمر بن خطاب داخل بر او شد و او خود را به صورت مردها درآورده و لباس خوبى پوشيده بود پس عمر او را زد با تازيانه اش تا بگريه درآمد .
پس حفصه به او گفت براى چه او را زدى ، گفت : ديدم كه مغرور به خود شده پس دوست داشتم كه او را كوچك كنم در پيش خودش .
امينى گويد : من مناقشه و مجادله نميكنم خليفه را در شناخت خود بينى پسرش را و آن يك خصلتيست كه قائم به شخص است ، و بحث هم نميكنم در اجتهاد او در تعزير فرزند و بحث نميكنم از امكان منع كردن فرزند از عجب و خودبينيش تا آنجا كه مسلَّم است براههاى عقلى غير از تعزير و زدن به تازيانه ، بلكه سئوال ميكنم از دو حافظ حديث چگونه جايز و روا شده بر ايشان كه مثل اين قصّه را از مناقب خليفه و از شواهد روش خوب او شمردهاند ( 1 ) .
و لطيفتر از اين قصّه جارود بزرگ ربيعه است و ابن جوزى نقل كرده آن را گويد : كه عمر نشسته بود و تازيانه هم با او بود و مردم در اطرافش نشسته بودند كه جارود عامرى آمد پس مردى گفت : اين بزرگ قبيله ربيعه است ، پس عمر و اطرافيانش و جارود شنيدند ، پس چون نزديك عمر رسيد او را با تازيانه اش زد . پس گفت : چيست مرا براى تو اى امير المؤمنين ، گفت : چيست براى من و براى تو كه شنيدم او گفت اين
هامش
( 1 ) تاريخ الخلفاء ص 96 .