تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 308

مساهمون:

ص٣٠٨
دو مرد حكومت داشتند يكى مسلمان و ديگرى نصرانى پس هر دو با لشكر خود سوار و با تمليخا آمدند . پس چون نزديك غار شدند تمليخا گفت : بايشان اى مردم من ميترسم اگر برادران من احساس كنند بصداى سم اسبها و مركبها و چكاچگ لجامها و سلاحها پس گمان كنند كه دقيانوس آمده پس به ترسند و همه بميرند . پس كمى صبر كنيد تا بر ايشان وارد شوم و آنها را خبر دهم . پس مردم ايستادند و تمليخا داخل غار شد پس جوانان از جا پريده و او را در آغوش گرفتند و گفتند شكر خدا را كه تو را از اين ستمگر نجات داد . پس گفت مرا رها كنيد از خودتان و دقيانوس كيست . بگوئيد چه قدر در اينجا مانده‌ايد : گفتند يكروز يا بعضى از روز گفت : بلكه سيصد و نه سال دقيانوس هلاك شد و قرنى بعد از قرنى گذشته و اهل شهر همه ايمان بخداى بزرگ آورده و همه گى آمده‌اند بسوى شما پس گفتند : به او اى تمليخا ميخواهى ما را فتنه و آزمايش جهانيان كنى گفت : پس قصد شما چيست گفتند : دستت را بلند كن و ما هم دستهاى خود را بلند ميكنيم پس دستهايشان بلند كرده و گفتند : بار خدايا به حق آنچه كه بما نشان دادى از عجايب و شگفتيهائى در نفسهاى ما كه جان ما را قبض كن و كسى را بر ما آگاه نكن . پس خدا امر كرد ملك الموت فرشته مرگ را كه ارواح ايشانرا قبض نمود و خدا درب غار را محو و نابود نمود و آمدند و پادشاه هفت روز اطراف كهف ميگشتند و براى آن نه درى و نه روزنه اى و نه سلطه اى پيدا نكردند پس يقين كردند در اين موقع كه آن به لطف و باريكى فعل خداى بخشنده است و اينكه احوال ايشان عبرتى بود كه خدا آن