تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
كامياب شد و به آن نگاه كرد و بر چشمانش ماليد و ميگفت آيا من خواب ميبينم پس چون اين بر او طول كشيد داخل شهر شد و بر مردمى گذشت كه انجيل تلاوت ميكردند و مردمى با او مواجه شدند كه آنها را نميشناخت تا ببازار رسيد پس بنانوائى رسيد و به او گفت اى نانوا اسم اين شهرتان چيست گفت ( افسوس ) گفت اسم شاهتان چيست گفت عبد الرحمن : تمليخا گفت : اگر راست بگوئى پس امر من عجيب است به من با اين پولها طعام بده و پولهاى آنزمان اوّل سنگين و بزرگ بود پس خباز تعجّب كرد از اين پولها . پس يهودى باز حركتى كرد و گفت اى على اگر عالم هستى بگو وزن يك درهم آنها چه قدر بود . فرمود : اى برادر يهودى ، مرا خبر داد حبيب من محمد صلَّى اللَّه عليه و آله كه وزن هر درهم ده درهم و دو ثلث درهم بود . پس نانوا گفت اى مرد تو گنجى پيدا كردى قدرى از آن به من بده و گرنه تو را نزد شاه ميبرم . تمليخا گفت من گنجى پيدا نكرده‌ام و اين قيمت ميوه ائى است كه بسه درهم فروخته‌ام سه روز قبل و من از اين شهر بيرون رفتم كه مردمش دقيانوس پادشاه را ميپرستيدند پس نانوا در غضب شد و گفت راضى نميشوى كه از گنجى كه پيدا كرده اى چيزى به من بدهى و ياد ميكنى مرد ستمگريرا كه ادّعاء خدائى ميكرد و سيصد سال قبل مرد و حالا مرا مسخره ميكنى پس او را نگاه داشت و مردم جمع شدند سپس او را نزد پادشاه آوردند و او مردى عاقل و عادل بود پس گفت حكايت اين جوان چيست گفتند گنجى پيدا كرده ، پس پادشاه به او گفت نترس كه پيامبر ما عيسى عليه السلام است ما را امر فرموده كه از گنج نگيرم مگر خمس آن را پس خمس آن را بده و برو بسلامت .