پس تمليخا گفت اى پادشاه تحقيق در كار من كن من گنجى پيدا نكردم و من اهل اين شهر هستم گفت : آرى تو اهل اين شهرى گفت آرى گفت : آيا كسى را در اينجا ميشناسى گفت بلى : گفت نام آنها را بگو پس براى او حدود هزار مرد را نام برد كه يكنفر از آنها شناخته نشد . گفتند : اى مرد ما اين نامها را نميشناسيم و اينها اهل اين زمان ما نيستند ولى بگو آيا در اين شهر منزلى دارى گفت : بلى اى پادشاه كسى را با من بفرست پس شاه با او جماعتى را فرستاد تا با او برفيعترين و بلندترين منازل آن شهر رسيدند . و گفت اين خانه منست سپس درب منزل را زد پس پيرمردى سالخورده كه ابروانش از پيرى بر چشمش افتاده بود بيرون آمد و او بيمناك و ترسان بود پس گفت : اى مردم چه خبر است شما را .
پس فرستاده شاه گفت : اين جوان پندارد كه اينخانه ، خانه اوست پس آن پيرمرد در غضب شد و توجّه به تمليخا كرد و گفت اسم تو چيست گفت :
تمليخا پسر فلسين پس پيرمرد گفت تكرار كن پس گفت : تمليخا پسر فلسين پس پيرمرد خود را بر دست و پاى او انداخت و بوسيد و گفت : بخداى كعبه قسم كه اين جدّ منست و او يكى از آن جوانانيست كه از دقيانوس پادشاه ستمكار فرار كردند بسوى خداى تواناى آسمانها و زمين و عيسى ( ع ) ما را خبر داد بسرگذشت آنها كه به زودى ايشان زنده ميشوند .
پس اين خبر بپادشاه رسيد و آمد بسوى ايشان و حاضر كرد ايشان را و چون تمليخا را ديد از اسبش به زير آمد و تمليخا را برگردن خود سوار كرد و مردم شروع كردن ببوسيدن دست و پاى او و ميگفتند اى تمليخا رفقاى تو چه شدند .
پس بايشان خبر داد كه آنها در غار منتظر منند و در اين شهر
الغدير ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٠٧