تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 203

مساهمون:

ص٢٠٣
من به پيرمرديكه برخوردم كه استخوانهاى سينه اش از پيرى در آمده بود . پس گفتم اى پيرمرد چه كسى را درك كردى گفت عمر را گفتم : پس چه غزوه و جنگ را شركت كردى : گفت : يرموك را گفتم براى من تعريف كن از چيزى كه شنيده اى گفت : ما بيرون رفتيم با قتيبه به قصد حج پس در راه تخم شتر مرغ يافتيم در حالى كه محرم بوديم آن را خورديم ، پس چون مناسك حج را بجا آورديم اين مطلب را به پيشواى مسلمين عمر گفتيم پس پشت بما كرد و گفت عقب من بيائيد تا آنكه رسيديم به اطاقهاى رسول خدا صلَّى اللَّه عليه و آله پس يكى از آن اطاقها را زد پس زنى جواب داد پس گفت آيا ابو الحسن اينجا است گفت : نه رفت به صحراء پس برگشت و گفت با من بيائيد و رفتيم تا رسيديم بعلى عليه السلام در حالى كه با دستش خاك را هموار ميكرد پس فرمود : آفرين اى پيشواى مسلمين ، پس گفت اين جماعت تخم شتر مرغى يافتند در حالى كه محرم بودند ، فرمود : چرا عقب نفرستاديد تا بيايم ، گفت : من سزاوارترم كه خدمت شما برسم ، فرمود : شتران نرى را با شتران ماده جوان بعدد تخمها جفت كنند پس آنچه ثمر دهد و بچه آورند هديه و پيشكش بيت الله نمايند عمر گفت شتر گاهى بچه مياندازد على عليه السلام فرمود : تخم هم گاهى فاسد مىشود پس چون رفت عمر گفت : بار خدايا يك كار دشوار و سختى براى من پيش نيار مگر آنكه ابو الحسن در كنار من باشد ( 1 )
هامش
( 1 ) الرياض النضره ج 2 ص 50 و 194 ، ذخائر العقبى ص 82 ، كفايه الشنقيطى ص 57