يا آنكه مىگويد : اى على ! برخيز تا من و كسانى كه حاضرند با تو بيعت كنيم زيرا اين امر اگر رد نشده باشد اختيار آن با ما است ، على در جواب گفت : و آيا غير از ما كسى در آن طمع دارد ؟
عباس گفت : به خدا قسم گمان دارم كه بعدا چنين شود ( 1 ) .
و چه چيز وادارش كرد روزى كه عثمان خليفه گرديد به على بگويد :
هرگز ترا مقدم نكردم مگر آنكه خود را مؤخر كردى ، به تو گفتم : مرگ در سيماى رسول خدا آشكار است بيا و از او در اين باره سؤال كنيم ، تو گفتى :
مىترسم در ما نباشد در نتيجه هرگز خليفه نشويم ، پس او مرد و تو مورد نظر بودى آنگاه گفتم : بيا با تو بيعت كنم تا كسى با تو اختلاف نكند باز امتناع كردى ، سپس عمر مرد و به تو گفتم : خدا دستهايت را باز كرده از كسى بر تو مسئوليتى نيست ، در شورى داخل نشو و شايد اين خير باشد ( باز نپذيرفتى ) ( 2 ) .
و همين مطلب طور ديگر نيز آمده است و آن چنين است : « عباس گفت :
ترا وادار به چيزى نكردم مگر آنكه به سوى آنچه كه بد داشتم برگشتى ، هنگام وفات رسول خدا درباره اين موضوع ( خلافت ) راهنمائيت كردم گوش نكردى ، بعد از وفات رسول خدا گفتم در اين باره عجله كن امتناع كردى ، هنگامى كه عمر ترا در شوراى چند نفرى كانديدا كرد گفتم كه وارد آن نشو گوش بحرفم ندادى ، پس اقلا اين يك كلمه را از من گوش كن و آن اينكه دست نگهدار تا آنها ترا انتخاب كنند و از اين عده بر حذر باش زيرا اينان همواره ما را از اين حق محروم مىكنند تا ديگران در اين باره بنفع ما قيام نمايند ( 3 ) .
19 - از ابى هريره آمده است : هنگامى كه جبرئيل با رسول خدا بود ، ابو بكر از كنار آنها گذشت ، رسول خدا فرمود : اين ابو بكر است آيا او را
هامش
( 1 ) طبقات ابن سعد صفحه 667 .
( 2 ) انساب الاشراف بلاذرى جلد 5 صفحه 23 .
( 3 ) عقد الفريد جلد 2 صفحه 257 .