و ذهبى در ميزانش جلد 2 صفحهء 91 روايت را اين طور نقل كرده است :
« رسول خدا وارد باغ مردى شد ، كسى در باغ را زد ، رسول خدا به انس فرمود : در را باز كن و به او بشارت بهشت و اينكه بعد از من زمامدار مسلمانها خواهد شد بده ، انس مىگويد : در را باز كردم ديدم : او ابو بكر است .
سپس افزوده كه در سند اين روايت عبد الاعلى ابن ابى المساور قرار دارد كه او متروك الحديث ، ضعيف و ناچيز است .
او صدر حديث را در جلد 1 صفحهء 162 از بكر بن مختار بن فلفل نقل كرده و گفته است كه ابن حبان گفته است از او جز بر سبيل عبرت گرفتن روايت كردن روا نيست .
و مقدسى در « تذكرة الموضوعات » صفحهء 15 گفته است : در را برايش باز كن و به او بشارت بهشت بده ، و در آن خلافت و ترتيبش ذكر شده و بكر بن مختار صائغ كذاب آن را روايت كرده است .
امينى مىگويد :
از اينكه اين سه نفر ( ابو بكر ، عمر ، عثمان ) هنگام درخواست خلافت ، آن زمان كه كار جدال و نزاع بجاى باريكى كشيده دست به شمشير و تازيانه برده بودند ، با همهء احتياجى كه داشتند ، از اين روايت احتجاج نكردند ، به خوبى مىتوان فهميد كه آنان وارد چنان بستان خيالى نشده و چنين بشارت موهومى را نشنيده بودند و اصلا خداوند اين بستان را نيافريده تا در آنجا اساس اين فتنههاى عظيم و تاريك را تثبيت نمايد . بعلاوه چرا جناب انس روزى كه به آنها نزديك شد و براى آنها سر و سينه مىزد ، اين روايت را شخصا بنفع آنها روايت نكرد و آن را براى يكى از دو نفر ( صقر - عبد الاعلى ) بعد از خودش واگذار نمود ؟ !
آيا از دو حافظ بزرگ مانند ابى نعيم كه از متقدمين عامه و سيوطى كه از متأخرين آنها است تعجب نمىكنى كه چگونه اولى اين روايت را با اسناد ناهموارش در دلائل النبوة جلد 2 صفحهء 201 از طريق ابى بهر كذاب آورده و به آن
الغدير ( فارسي ) — صفحة 207
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٢٠٧