تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 52

مساهمون:

ص٥٢
را ديدى ؟ گفتم : آرى . گفت : او مردى است كه خدا وسيلهء او آبهاى اقيانوس را حفظ مىكند و او يكى از چهار « خواص » است اما مدت سه روز است كه از اين سمت بر كنار شده ، ولى از طرد شدنش خبر ندارد ! به او گفتم : آقاى من چرا خداوند او را طرد كرده است ؟ گفت : او در جزيره اى در اقيانوس اقامت داشت و مدت سه شبانه روز در آنجا باران باريد تا جائى كه در دره‌ها سيل جارى شد . در او اين فكر پديد آمد كه : اگر اين باران در آبادىها مىباريد چقدر بهتر بود ، بعد از اين پشيمان شد و استغفار كرد اما بخاطر همان اعتراض رانده شد . گفتم : آيا جريان را به او اطلاع دادى ؟ گفت خير ، زيرا از او حيا مىكردم ، گفتم : اگر اجازه بدهى به او اعلام مىكنم ، گفت : حاضرى ؟ گفتم : آرى ، گفت سرت را پائين آر و چشمت را ببند ، اطاعت كردم ، آنگاه صدائى شنيدم كه مىگفت : اى على سرت را بالا كن ، سرم را بالا كردم ديدم در جزيرهء « بحر محيط » هستم و در كارم متحير بودم و شروع كردم به قدم زدن در آن ، ناگهان به همان مرد برخوردم و به او سلام كردم و جريان را به او گفتم ، او گفت : ترا به خدا قسم مىدهم : آنچه كه مىگويم عمل كنى ، گفتم : به چشم ، گفت : خرقه‌ام را به گردنم بيافكن و مرا به روى زمين بكش ، و به من بگو : اين جزاى كسى است كه به خدا اعتراض كرده باشد . من هم طبق درخواستش عمل كردم ، ناگهان هاتفى مىگفت : اى على ولش كن ملائكهء آسمان به ناله و گريه افتادند ، خدا از او راضى شده است . ساعتى در حال بيهوشى بودم ، آنگاه به هوش آمدم خود را پيش دائيم در حيات اطاق خلوت ديدم ، به خدا قسم نمىدانم چگونه رفتم و چگونه آمدم ؟ ( مرآت الجنان جلد 3 صفحهء 411 )