آنكه در همان وقت او آمد و ماندم تا گفتارش با شيخ تمام شد ، آنگاه شيخ احمد از او پرسيد : تصميم رفتن به كجا را دارى ؟ او گفت : مىخواهم ابو محمد ضرير را كه در فلان غار زندگى مىكند ملاقات نمايم .
خادم مىگويد : از او خواستم كه مرا نيز با خود ببرد ، او گفت : بسم اللَّه بفرمائيد ، با او رفتم تا رسيديم به پلهاى آب در اين وقت مؤذن اذان مغرب گفت ، او دستم را گرفت و گفت بگو : بسم اللَّه ، هنوز ده قدم راه نرفته بوديم كه خود را نزديك همان غار يافتيم در صورتى كه اگر آن فاصله را بطور عادى طى مىكرديم مىبايد فردا بعد از ظهر به آنجا مىرسيديم .
به آن كسى كه در غار بود سلام كرديم و نماز را در آنجا خوانديم و از هر درى سخن گفتيم هنگامى كه ثلث شب گذشته بود به من گفت : آيا ميل دارى كه اينجا بمانى و يا با من به منزلت برگردى ؟ گفتم ميل دارم كه برگردم . آنگاه دستم را گرفت و بسم اللَّه گفت و در حدود ده قدم راه رفتيم كه ناگهان خود را در كنار در صيدا يافتيم ، آنگاه چيزى گفت و در شهر باز شد من وارد شهر شده و او برگشت . ( 1 )
4 - يكى از تجار بغداد مىگويد : روز جمعه اى بعد از فراغت از نماز جمعه برخوردم به « بشر حافى » كه با سرعت از مسجد خارج مىشد ، با خود گفتم ، اين مرد معروف به زهد را ببين كه حاضر نيست در مسجد كمى توقف كند و در آن مشغول عبادت شود ! ! آنگاه تعقيبش كردم ديدم رفت جلو نانوائى و يك درهم داد و نانى خريد ، باز با خود گفتم : اين زاهد را ببين كه نان مىخرد ؟ ! آنگاه يك درهم ديگر داد و كبابى خريد خشمم نسبت به او زيادتر شد ، سپس پيش حلوا فروشى رفت و فالوده اى ( 2 ) خريد . گفتم به خدا قسم ولش نمىكنم تا بنشيند و بخورد !
هامش
( 1 ) تاريخ ابن عساكر جلد صفحهء 443 .
( 2 ) فالوده حلوائى است كه از آرد و عسل و آب درست مىكنند ( المنجد مادهء فلذ )