6 - شيخ صالح « غانم ابن يعلى تكريتى » حكايت مىكند كه : يك بار از يمن از درياى شور سفر كردم ، هنگامى كه به وسط درياى هند رسيديم و در اثر باد شديد دريا طوفانى شد و امواج از هر سو به ما حمله مىكرد ، در نتيجه كشتى ما شكست ، روى تخته پاره اى نشسته و به جزيره اى رسيدم و در آن به گردش پرداختم ، كسى را در آنجا نديدم ، در صورتى كه منطقهء آبادى بود ، در آنجا مسجدى ديدم و وارد آن شدم ، در آنجا چهار نفر را مشاهده كردم بر آنها سلام گفتم جواب سلامم را دادند ، از ماجرايم پرسيدند ، جريان را گفتم و بقيهء روز را پيش آنها ماندم ، ديدم روح عبادت خوبى دارند ، هنگامى كه وقت نماز عشاء فرا رسيد ، ديدم شيخ حيوة حرانى وارد مسجد شد . همه به عنوان احترام برخاستند و به او سلام گفتند . او جلو ايستاد و با آنها نماز عشاء را به جماعت خواند آنگاه تا به صبح مشغول نماز خواندن شدند ، پس شنيدم كه شيخ حيوة اين طور با خدا مناجات مىكرد : خدايم در غير تو محل طمعى برايم نمىيابم ( تا آخر دعا ) آنگاه گريهء شديدى كرد و ديدم : نور زيادى آنها را احاطه كرده و آن مكان را همانند روشنائى شب چهارده روشن نموده است .
سپس شيخ حيوة از مسجد بيرون رفت چنين زمزمه مىكرد : « سير محب به سوى محبوب با شتاب و عجله است ، در اين سير دل در تاب و تب است ، تحمل رنج پيمودن بيابان بى آب و علف با پا براى رسيدن به خدمتت مىكنم گرچه در اين راه كوهها و دشتها از وصول به مقصد ممانعت كنند » .
آنان به من گفتند : دنبال او راه بيافت من هم به دنبالش راه افتادم ، گويا زمين از خشكى و دريا ، كوه و دشت زير پايمان مىپيچيد ، هر قدمى كه بر مىداشت مىگفت : « اى خداى حيوة براى او باش » .
ناگاه ديديم كه در « حران » هستيم و حال آنكه از زمان حركت ما چيزى نگذشته بود ، و در آنجا به اتفاق مردم با او نماز جماعت خوانديم ( 1 ) .
هامش
( 1 ) مرآت الجنان جلد 3 صفحهء 411 .