تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
ولى او راه بيابان پيش گرفت ، با خود گفتم بطور قطع او مىخواهد در كنار سبزه زارى غذا بخورد ، در تعقيبش ادامه دادم او تا عصر همچنان راه مىرفت و من نيز به دنبالش ، بالاخره او وارد قريه اى شد و در آن مسجدى بود و در آن مريضى بسر مىبرد ، بالاى سرش نشست و آن غذا را لقمه لقمه به دهانش مىگذاشت ، از اين فرصت استفاده كرده و به گردش در آن پرداختم و يك ساعت در آن گردش كردم ، ديدم بشر نيست از مريض پرسيدم : او كجا است ؟ گفت به بغداد رفته است ، گفتم از اينجا تا بغداد چقدر فاصله است ؟ گفت : چهل فرسخ گفتم : « انا لله و انا اليه راجعون » عجب كارى كردم ؟ ! با خود پولى ندارم تا مالى كرايه كرده خود را به بغداد برسانم و قدرت بر پياده روى هم ندارم ! ! او به من گفت : همين جا بمان تا او برگردد . تا جمعهء آينده در آنجا ماندم و او در همان وقت آمد و با او چيزى بود كه آن را به مريض داد كه بخورد و او هم خورد ، آنگاه مريض به او گفت : اى ابا نصر اين مرد با تو از بغداد آمده و از جمعهء گذشته در اين جا مانده است او را به محلش برگردان ، او با نظر خشم به من نگريست و گفت : چرا با من آمدى ؟ گفتم : اشتباه كردم ، گفت : برخيز و با من بيا تا نزديك غروب با او راه رفتيم هنگامى كه به بغداد نزديك شديم ، به من گفت : محلهء شما در كجاى بغداد است ؟ گفتم در فلان موضع گفت : برو و ديگر بر نگرد ( 1 ) . 5 - شيخ بزرگوار « ابو الحسن على » مىگويد : روزى در حيات اطاق خلوت دائيم شيخ احمد رفاعى متوفى سنهء 587 ه ، خدا از او راضى باد ، بودم و غير او كسى در آنجا نبود ، صداى خفيفى شنيدم ، نگاه كردم مردى را در آنجا ديدم كه قبلا نديده بودم ، آنها مدتى طولانى با هم سخن گفتند آنگاه آن مرد از شكاف ديوار همان اطاق خلوت بيرون رفت و همانند برق زودگذر ناپديد شد . بعد از اين پيش دائيم برگشتم و به او گفتم : آن مرد كى بود ؟ گفت : او
هامش
( 1 ) تاريخ ابن عساكر جلد 3 صفحهء 236 .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 51 | جمعي از مترجمين / زين العابدين قرباني / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني)