- ناصحانم بنكوهش گيرند كه از او دل برگير ، اما گوشم ناشنواست .
- وداعش گفتم و سيلاب اشك بر پهناى سينهام روان بود .
فظنّ اذ أبصرها أنّها
ساير اعضائى بها تدمع
- چون حال زارم بديد ، پنداشت كه سراپاى وجودم اشكبار است .
- گفت : اينك كه حالت بدين منوال است ، بعد از فراق چون باشد ؟
- اين اشك را تباه مكن بروزگار جدائى فرصت بسيار است ، گفتم : تباه تر از اين ، قلب زارم باشد كه پيش تو خوار است .
* و نيز در ستايش همين پسرك « مقاتل » گويد :
- قلبم مشكن كه خداوندگار آن توئى ، رازم فاش مكن كه صاحب اختيارش تو باشى .
- ايام فراق هر چه دشوارتر ، بر تو آسان گذرد ، و هموار آن بر من سخت و ناگوار است .
- با شمشير دو چشمت ( 1 ) ، اى مقاتل جنگجو ، چه خونها كه نريختى .
- گويم آرامش و تسلا ، اميد آن نبرم . خواهم صبر و تحمل ، توان آن نباشد .
* و همو در ثناى پسرك زبان بمعذرت گشايد و چنين سرايد :
وقف الليل و النهار و قد كان اذا ما أتى النهار يفرّ
- نه راه آشتى گيرد كه عار است ، نه و نه راه جدائى پويد كه توانش نيست .
اين سلطان مقلتيك علينا
قل له ما يجوز فى الحبّ سمر
- برق نگاهت سلطان وجود من است ، به دو بر گو : روا نباشد دوستان را با ناوك دلدوز هدف تير بلا سازند .
أنت فرّقت نار خدّيك حتّى
كلّ قلب صبّ لها فيه جمر
- آتش رخسارت به هر رهگذر افروختى ، اينك دل عشاقت در سوز و گداز است .
هامش
( 1 ) منظور زيبائى كشندهء چشمان است .