- چه شبها كه خورشيد رخسارشان دميد و تاريكى شب را در حيرت فرو برد .
* فهنّ اذا ما شئن أمسين أو اذا
تعرّضن أن يصبحن كنّ قوادرا
- اينان - هر گاه بخواهند - با گيسوى چون شبه در سياهى شب فرو روند و با پرتو رخسارشان ، روزى پرفروغ بيارايند .
* و همو در سوگ ابن المعلم ، استادامت ، ابو عبد اللَّه محمد بن محمد بن نعمان مفيد در گذشته بسال 413 گويد :
- پاينده آنكه مردمان را با فضل بىكران خود نواخته و مرگ را با عدل و انصاف ، نصيب همگان ساخته .
- مفيد با دريائى از علم بىكران رفت و مادر دهر چو او نخواهد زاد .
* در كتاب « بدايع البداية » ( 1 ) سند از به كار بن على رياحى آورده كه عبد المحسن صورى به دمشق آمد ، مجدى شاعر نزد من آمده ورود او را اطلاع داده گفت :
اگر مايل باشى باتفاق از او ديدن كنيم و سلامى باز دهيم ؟ پذيرفتم و با هم به زيارتش رفتيم . صورى همه وقت در بازار گندم فروشان براى ديد و بازديد مىنشست ، در مقابل جايگاه او ، دكان پنبه فروشى بود كه مرد كورى صاحب آن بود ، موقعى كه ديده بديدارش تازه كرديم ، متوجه شديم كه پير زالى فرتوت بر در دكهء پنبه فروش ايستاده مرد كور با او گرم سخن است و آن پير فرتوت ، با سكوت كامل ، سخن او را به خاطر مىسپرد . مجدى بلادرنگ سرود :
- منصتة تسمع ما يقول . پير فرتوت سراپا گوش شده كه چه گويد .
* و عبد المحسن بلا تأمل اضافه كرد :
- كالخلد ، لما قابلته غول . بسان موش صحرائى كه آواى غول شنود .
* مجدى به دو گفت : « به خدا سوگند كه نيك آوردى ، دو تشبيه در نيم خط شعر ! هميشه در پناه خدا باشى » .
* يكى از دوستان صورى ، كتابى به عاريت مىگيرد ، و باز گرداندن آن بدرازا مىكشد ، شاعر ما اين دو بيت لطيف را درباره او مىسرايد كه در ديوان او ثبت است :
هامش
( 1 ) ابن عساكرهم در تاريخ خود ج 3 ص 281 آورده .