- مرگ را فرامش كردهايم هرگز يادش نكنيم ، جز اينكه امراض و اسقام يادآور ماست .
* و از جمله اشعار او :
- و مهفهف ثمل القوام سرت الى
أعطافه النّشوات من عينيه
ماضى اللَّحاظ كأنّما سلَّت يدى
سيفى غداة الرّوع من جفنيه
قد قلت اذ خطَّ العذار بمسكه
فى خدّه ألفيه لا لاميه
ما الشّعر دبّ بعارضيه و انّما
اصداغه نفضت على خدّيه
الناس طوع يدى و امرى نافذ
فيهم و قلبى الآن طوع يديه
فاعجب بسلطان يعمّ بعدله
و يجور سلطان الغرام عليه
و اللَّه لو لا اسم الفرار و انّه
مستقبح ، لفررت منه اليه :
- نازك اندامى چون سرو ناز ، سر خوش و پيچان ، مستى از چشم خمارش بر سر و دوش خزيده .
- با نگاهى دلدوز ، گويا روز پيكار است ، از نيام چشمانش شمشير بركشيده .
- بتازه ، خط عذارش چون مشك بر دميده ، طرفين رخسارش الف كشيده ، نه لام .
- گفتم : عارض او نيست كه بر رخسارش دويده ، طرهء زلف است كه بر عذارش برچميده .
- همگانم هواخواه و سر بفرمان ، امرم به هر جانب روان ، اما قلبم مطيع فرمان اوست .
- شگفتا از اين سلطان دادگر كه سلطان عشقش بر او جور و جفا روا دارد .
- به خدا سوگند كه اگر فرار مايهء ننگ و عار نبود ، از جور و جفاى اين به دامن عدل و داد او فرار مىكردم .
* و در مصر براى حاضران انشاد كرده است :
- برف پيرى بر سر نشست ، آبروى جوانى ببرد ، باز سپيد بآشيانهء زاغ اندر آمد .
- در خواب ناز غنودى ، ديدهء حوادث بيدار ، نيش مرك در كمين است .