قرن پنجم
41 غديريهء ابو العلاء معرى
( 449 - 363 )
ادنياى اذهبى و سواى أمّى
فقد ألممت . ليتك لم تلمّى
- اى روزگار غدار ، راه خود گير و در كمين دگران باش ، مصيبتى ببار آوردى و كاش نياوردى .
- زمانه را نه آن منزلت است كه فرزانگان بستايش برخيزند و يا زبان بملامت گشايند .
- چنين پندارم كه شب ديجور ، به صحراى هلاك بانگ جدائى و فراق بركشيد .
- اگر « بكر » جنايتى آرد ، « عمرو » هم از پا ننشيند ، آخر نه هر دو از يك پدر و مادر زادهاند .
- در پهنهء گيتى از هر جاندارى بر حذر باش ، كه شاخدار و بىشاخش حمله خواهد كرد .
- هر موجودى بالطبع مىگزد ، منتها همگان را نيش زهراگين نباشد .
- شير و پلنگ را چه گناه است ، اگر شكار خود را به خاك و خون مىكشد ؟
- با خوى درندگى پا بجهان نهاد ، چونان كه شنهاى رونده در بيابان روانند .
- پرتوى هست اما چشم نابينا احساس نكند ، و سخنى حق كه در گوش كران جا نكند .
- بجانت سوگند كه نه در عيد فطر شادمانم و نه در روز قربان و نه در عيد غدير .