تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 118

مساهمون:

ص١١٨
قرن پنجم

42 غديريهء المؤيد فى الدين

درگذشتهء 470
قال و الرّحل للسّرى محمول حقّ منك النّوى و جدّ الرّحيل
- كاروان بار سفر بربست و او گفت : اين نه هنگام رفتن است . - كارت از شوخى به جد پيوست ، نه چنينم گمان بىمهرى مىرفت . - گفتم - و دل در آتش حسرت مىسوخت ، سيلاب اشك بر رخسارم روان بود : - پدرم فدايت باد ، فرمان سرنوشت است و اقتضاى آن وعده‌هاى دروغين . - تا چند گفتم و گفتم : دست از جفا و بىمهرى بردار ، كوه را هم طاقت حرمان نيست . - پندارى رنج حرمان سهل و آسان است ، ندانى كه تا چند بر دل زارم ناگوار است . - در جامهء سلامت خوش و خرم مىخرامى ، من از سوز عشق درمانده و از پافتاده . - گفت : اينك خرده مگير ، چندى بپاى كه عذر گذشته‌ها باز جويم . گفتم : ديگر نه جاى درنگ است . - گفت : من بر سر پيمانم ، هر چه خواهى آرزويت برآرم . گفتم : نه پندارم كه راه وفا گيرى . - گفت : آتش درونم را دامن زدى ، آه جگر سوزم گواه اشتياق است .