از جمله در نامه اى كه به ابو العباس ضبى ( يكى از شعراء غدير ( 1 ) ) نوشته و به اصفهان گسيل داشته ، بالاترين ثنا را در مدح جوهرى به كار بسته و بدين وسيله ابو العباس را به اكرام و بزرگداشت و جلب رضايت او واداشته .
اين نامه در « يتيمه » ج 4 ص 26 ياد شده و ما در اينجا چكيدهء آن را مىآوريم :
« اگر سرور من گويد : صاحب اين همه شأن و جاه و اين رفعت پايگاه كيست ؟
گويم : همان كه فضل و دانشش ترجمانى عادل است و طبع سرشارش زيب محافل .
آنكه همشهريانش مايهء افتخار و سرآمد آن ديار شمارند تا آنجا كه نه در جرجانش - به گذشتههاى دور و نزديك - و نه در طبرستان جوارش ، از قديم و جديد مثل و مانند نشناسند .
آنكه شهر سخن را فرمانروا گشته ، نظم و قافيه را چون اسيران به فتراك بسته آن هم در ابتداى جوانى و شور زندگانى پيش از آنكه آموزگارش درس ادب آموزد و رخش سخن در ميدان فضل و هنر تازد .
او ابو الحسن جوهرى است - كه خدايش مؤيد دارد - و همگان دانند كه انتسابش به اين دربار ، قديم است و اختصاصش بدين درگاه ، عظيم ، و با اين همه بايد گفت :
شنيدن كى بود مانند ديدن .
همانا كه در ميدان فضيلت گوى سبقت ربوده و بر پيش گامان آزموده برتر و فزون آمده . ندانمش از چه آغاز كنم ؟ از پاس ادبش در خدمت يا معرفتش به حق دوستى و حدود معاشرت ؟ يا درخشيدن چشم گيرش در حضور ، كه سراپا گوش باشد جز در وقت ضرور و از جاى نجنبند ، مگر به دستور .
با ظرافت و بذله گوئى ، بزم خلوت را رونق فزايد ، و با شيرين زبانى غم از دل ببرد و دشمنى بزدايد .
اگر به فارسى سخن ساز كند چه نثر باشد چه نظم ، از طبع سرشارش چون دريا خروش خيزد و موج از پس موج گهر ريزد ، چه پارسى زبانان ديارش - جز اندكى - چون
هامش
( 1 ) رقم 28 مراجعه شود .