تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
صاحب باشد ، طراز بندم ، موفق نشدم . هنگامى كه در اسكورت خود با من روبرو گشت و من نزديك شدم تا آنجا كه عنان دو مركب بهم پيوست ، به ياد يوسف افتادم و بر زبانم گذشت : * ( « ما هذا إِلَّا بَشَرٌ ) * * ( إِنْ هذا إِلَّا مَلَكٌ كَرِيمٌ » ) * اين مرد ما فوق بشر است ، اين فرشتهء عالى مقام است . و او در پاسخ گفت : * ( « إِنِّي لأَجِدُ رِيحَ يُوسُفَ لَوْ لا أَنْ تُفَنِّدُونِ » ) * اگر نه اين بود كه مرا تخطئه كنيد مىگفتم بوى يوسف بمشام مىرسد ، بعد فرمود : خوش آمدى ؟ مرحبا بالرسول ، ابن الرسول ، الوصى ابن الوصى . 8 - صاحب در اهواز با مرض اسهال به بستر افتاد ، هر گاه كه از سرطشت بر مىخاست ، در كنار آن ده دينار زر سرخ مىنهاد ، مبادا خدمتگار از كار ملال گيرد و از اينرو خدمتكاران خواهان دوام كسالت بودند ، و چون عافيت يافت ، قريب پنجاه هزار دينار تصدق كرد 9 - در « يتيمة الدهر » از ابو نصر ابن المرزبان حكايت آورده كه هر گاه براى صاحب ابن عباد ، آب يخ مىآوردند ، بعد از نوشيدن آن مىگفت :
قعقعة الثلج بماء عذب تستخرج الحمد من اقصى القلب
- قورت قورت آب يخ ، بيرون كشد سپاس الهى را از ته قلب . ، و بعد مىگفت : بار پروردگارا لعنت خود را بر يزيد ، تجديد فرما . 10 - در « معجم البلدان » مىنويسد : ابن حضيرى ، شبها به مجلس صاحب حاضر مىگشت ، شبى چرت بر او غالب گشت و بادى از او برخاست ، در نتيجه شرمسار و از حضور دربار بريد ، صاحب گفت اين دو بيت را بر او برخوانيد . - حضيرى زاده ! به خاطر آوازى كه چون نالهء ناى و آواى عود است خجل مباش . - باد است ، چه مىتوان كرد ؟ مىتوانى آن را حبس كنى . تو كه سليمان نيستى .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 129 | جمعي از مترجمين / الشيخ عبد الحسين الأميني (العلامة الأميني) / محمد باقر بهبودى