جوانمردى ، اما اين مطلب يعنى پيامبرى و نبوت تو چيزى است كه در دل از آن شبهه اى است .
عباس به دو گفت : واى بر تو ! شهادت حق را گواهى بده تا گردنت را نزدهاند ، آنگاه او شهادت داد و اسلام آورد .
اين بود داستان اسلام ابو سفيان . و در اينكه آيا رفتارش نيز با اسلام آوردنش تطبيق داشت يا نه اختلاف كردهاند ؟
بعضى گويند : او با پيامبر خدا ( ص ) در جنگ حنين در حالى شركت كرده كه « ازلام » ( 1 ) را همراه خود آورده و به آنها تفأل مىزد و او پناهگاهى براى منافقين بود و در زمان جاهليت منكر خدا بود .
و در نقل عبد اللَّه بن زبير آمده است كه او گويد : ابو سفيان را در جنگ « يرموك » ديدم كه وقتى روميان در جبهه پديد آمدند ، مىگفت : آفرين بر شما اى « بنى الاصفر » و هنگامى كه مسلمانان با حملهء خود آنان را وادار به عقب نشينى مىكردند ، ابو سفيان اين شعر را ياد مىكرد .
« بنو الاصفر پادشاهانند ، از پادشاهان رم ديگر كسى ياد نمىكند » ( 2 )
اين گفتار را « عبد اللَّه » براى پدرش « زبير » نقل كرد و چون پيروزى نصيب مسلمانان شد ، زبير گفت : خدا او را بكشد ، دست از نفاقش برنمىدارد ، آيا ما بهتر از بنى الاصفر نيستيم ؟ !
« مدائنى » از ابى زكرياى عجلانى ، از ابى حازم ، از ابى هريره نقل كرده است كه گفت : ابو بكر با ابو سفيان بن حرب به زيارت حج رفته بودند ، ابو بكر در گفتگو با ابو سفيان صدايش را بلند كرد ، ابو قحافه ( پدر ابو بكر ) او را گفت :
در مقابل پسر حرب آرامتر سخن بگو اى ابا بكر !
هامش
( 1 ) « ازلام » نام تيرهائى بوده كه در زمان جاهليت بدانها تفعل مىزدند و سرنوشت خود و كار هاشان را از آنها استخراج مىكردند و در اسلام از آنها نهى و جلوگيرى شد مانند قمار بازى .
( 2 ) اين بيت شعر ، از جمله ابيات نعمان بن امرئ القيس است : و بنو الاصفر الملوك