مىجنگيدند . و از برگزيدهء ياران پيامبر ( ص ) ، هفتاد كس را اعم از مهاجر و انصار كه يكى از آنها اسد اللَّه حمزة بن عبد المطلب بن هاشم بود ، كشت . و در روز خندق نيز با پيامبر ( ص ) جنگيد و به آن حضرت نوشت :
بسمك اللهم . . . « بنامت اى خدا ! سوگند به لات ، عزى ، ساف ، نائله ، و هبل كه اى محمد به سويت آمدم و هدفم نابودى شماست مىبينم تو را به خندق پناه آورده اى و از ديدار من نگرانى ، بدانكه مرا با تو روزى همانند روز احد در پيش است .
و اين نامه را به وسيلهء ابى سلمة الجشمى فرستاد . و ابى بن كعب ( رضى اللَّه عنه ) آن را بر پيامبر ( ص ) خواند و پيامبر ( ص ) در پاسخ به او نوشت :
نامه ات به من رسيد از دير باز اى احمق ! و اى نابخرد بنى غالب ! غرور در برابر خداوند ترا گرفته بود و به زودى خدا ميان تو ، و آنچه مىطلبى ، مانع خواهد شد و پايان كار به سود ما خواهد بود . و روزى بر تو خواهد آمد كه در آن روز من لات و عزى و ساف و نائله و هبل را بشكنم ، اى سفيه بنى غالب ! .
او ، پيوسته با خدا و رسولش دشمنى مىورزيد تا رسول خدا ( ص ) براى فتح مكه حركت كرد ، عباس بن عبد المطلب ( رض ) ، او را رديف مركب خود نشانده نزد رسول خدا ( ص ) آورد ، زيرا عباس رفيق و هم صحبت او در جاهليت بود وقتى به رسول خدا ( ص ) وارد شد و خواهش كرد او را امان دهد پيامبر ( ص ) كه او را ديد به دو گفت : واى بر تو اى ابا سفيان ! آيا وقت آن نرسيده است كه بدانى معبودى جز خداى يكتا نيست ؟ ابو سفيان گفت : پدر و مادرم فداى تو باد تا چه اندازه مهربان ، خوشرفتار و جوانمردى ! به خدا سوگند به گمانم مىرسد اگر غير از خدا ، ديگرى در كارها مؤثر بود او مرا يارى مىكرد ،
پيغمبر ( ص ) فرمود : اى ابا سفيان ! آيا وقت آن نرسيده است تا بدانى من پيامبر خدايم ؟
ابو سفيان گفت : پدر و مادرم فدايت باد ، چه اندازه مهربان ، خوشرفتار و
الغدير ( فارسي ) — صفحة 76
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٧٦