انسان نامش زنده است هيچگاه نمىميرد .
خير از آن كسى كه مرگ را با ذلت به تأخير اندازد نيست . چنان كه عمرو - عاص روزى با عورتش ، مرگ را عقب انداخت .
بر من منت نهند كه لباسم را برايم گذاشتهاند ، ولى من لباسى پوشيدهام كه از خونهاشان قرمز است .
قبضهء شمشيرم در آنها نوكش تيز شده و نهايت نيزهام از آنها ، سينه شكسته است .
زود باشد كه قومم مرا چون كوششهاشان به جائى نرسد ، ياد كنند ، همانطور كه در شبهاى تاريك به جستجوى ماه پردازند .
اگر زنده ماندم كارم با نيزه اى است كه شناسند ، و همان سلاح و كلاه خود ، و اسب نارنجى ميان باريك .
و اگر مردم ، انسان بناچار مردنى است هر چند روزگارش بدرازا كشد ، و عمرش گسترده شود .
اگر ديگرى به اندازهء من استقامت مىكرد به او اكتفا مىشد و اگر از مس كار طلا مىآمد ، اين اندازه طلا گرانقدر نمىشد .
ما مردمى هستيم كه حد وسط نمىپذيريم يا بايد در جهان صدرنشين باشيم ، يا رهسپار گور شويم .
براى كرامت نفس همه چيز در نظر ما ناچيز است ، و كسى كه داوطلب ازدواج زيبا رويى است پرداخت مهريه برايش سنگين نيست .
ما خود را عزيزترين مردم دنيا برترين برتران و جوانمردترين مردم روى زمين مىدانيم ، و افتخار هم نمىكنيم .
و زمانيكه اسير شد گفت :
بندگان از حكمى كه خدا كند امتناعى ندارند شيران را از شكارهاشان دور كردم و خود شكار كفتار شدم .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 307
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٠٧