تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغدير ( فارسي ) — صفحة 306

مساهمون:

ص٣٠٦
خدا براى من جز انتشار نيكوئيهايم را نخواسته تا فضيلت مرا چنان كه شما شناخته‌ايد ، آنان بشناسند . و هنگامى كه به او خبر رسيد روميها گفته‌اند : ما كسى را اسير نكرديم كه لباسش را در نياورده باشيم ، مگر ابى فراس را ، مفتخرانه گفت : « مىبينم تو را چشمانت از باريدن سرشگ بازداشته و خوى صبر به خود گرفته اى آيا تحت تأثير امر و نهى هوى قرار نمىگيرى ؟ بلى من مشتاقم و حرارت عشق دارم ، ولى كسى چون من اسرارش فاش نمىشود . هنگامى كه شب مرا پرتو افكند دست هوس و هوايم گشوده شده سرشگى كه از خوى متكبر من است فرو ريزد . گويا در اطراف دلم ، آتش شعله گرفته وقتى عشق و انديشه آن را برافروزد . » و در اين باره گويد : « وقتى من اسير شدم ، دوستانم هنوز از سلاح جنگ تهى نشده بودند . اسبم كره اى نوپا ، و صاحبش بىتجربه نبود . ولى هنگامى كه براى شخص قضائى مقدر باشد ، ديگر خشگى و دريا نتواند او را نگهداشت . دوستانم به من گفتند : يا فرار يا مرگ ، من گفتم : اين دو امرى است كه شيرينتر آن دو ، تلختر آنها است . ولى من ، سوى آن راهى كه براى من عيب نداشته باشد ، گام مىنهم و از اين دو امر بهترش كه اسارت باشد ، ترا كافى است . به من مىگويند سلامت را به مرگ فروختى ، گفتم به آنها : به خدا سوگند از اين كار زيانى نديدم . مرگ قطعى است آنچه يادگارت را بلند مرتبه مىكند ، برگزين ، تا وقتى