خدا براى من جز انتشار نيكوئيهايم را نخواسته تا فضيلت مرا چنان كه شما شناختهايد ، آنان بشناسند .
و هنگامى كه به او خبر رسيد روميها گفتهاند : ما كسى را اسير نكرديم كه لباسش را در نياورده باشيم ، مگر ابى فراس را ، مفتخرانه گفت :
« مىبينم تو را چشمانت از باريدن سرشگ بازداشته و خوى صبر به خود گرفته اى آيا تحت تأثير امر و نهى هوى قرار نمىگيرى ؟
بلى من مشتاقم و حرارت عشق دارم ، ولى كسى چون من اسرارش فاش نمىشود .
هنگامى كه شب مرا پرتو افكند دست هوس و هوايم گشوده شده سرشگى كه از خوى متكبر من است فرو ريزد .
گويا در اطراف دلم ، آتش شعله گرفته وقتى عشق و انديشه آن را برافروزد . »
و در اين باره گويد :
« وقتى من اسير شدم ، دوستانم هنوز از سلاح جنگ تهى نشده بودند . اسبم كره اى نوپا ، و صاحبش بىتجربه نبود .
ولى هنگامى كه براى شخص قضائى مقدر باشد ، ديگر خشگى و دريا نتواند او را نگهداشت .
دوستانم به من گفتند : يا فرار يا مرگ ، من گفتم : اين دو امرى است كه شيرينتر آن دو ، تلختر آنها است .
ولى من ، سوى آن راهى كه براى من عيب نداشته باشد ، گام مىنهم و از اين دو امر بهترش كه اسارت باشد ، ترا كافى است .
به من مىگويند سلامت را به مرگ فروختى ، گفتم به آنها : به خدا سوگند از اين كار زيانى نديدم .
مرگ قطعى است آنچه يادگارت را بلند مرتبه مىكند ، برگزين ، تا وقتى
الغدير ( فارسي ) — صفحة 306
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٣٠٦