و صيروا امرهم شورى كانهم
لا يعرفون ولاة الحق ايهم
تاللَّه ما جهل الاقوام موضعها
لكنهم ستروا و جد الذى علموا
ثم ادعاها بنو العباس ملكهم
و لا لهم قدم فيها و لا قدم
لا يذكرون اذا ما معشر ذكروا
و لا يحكم فى امر لهم حكم
و لا رآهم ابو بكر و صاحبه
اهلا لما طلبوا منها و ما زعموا
فهل هم مدعوها غير واجبة
ام هل ائمتهم فى اخذها ظلموا
اما على فادنى من قرابتكم
عند الولاية ان لم تكفر النعم
أينكر الحبر عبد اللَّه نعمته
ابوكم ام عبيد اللَّه ام قثم ؟ ! ؟ !
بئس الجزاء حزيتم فى بنى حسن
اباهم العلم الهادى و امهم
لا بيعة ردعتكم عن دمائهم
و لا يمين و لا قربى و لا ذمم
هلا صفحتم عن الاسرى بلا سبب
للصافحين ببدر عن اسيركم
هلا كففتم عن « الديباج » سوطكم
و عن بنات رسول اللَّه شتمكم ( 1 )
هامش
( 1 ) و كارشان را به شورى ارجاع كردند گويا واليان حق را نمىدانستند چه كسانند ؟
سوگند به خدا جاى آن را به خوبى مىشناسند ، ولى چهرهء حقيقت مسلم را پوشانيدهاند .
آنگاه بنى عباس ادعاى تملك آن را كردند ، با اينكه نه اقدامى كرده بودند و نه سابقه داشتند .
اگر گروهى در اين امر ياد مىشدند ، بنى عباس از آنها نبودند و در هيچ امر نظر آنان مفيد نمىشد .
ابو بكر و رفيقش هم صلاحيت آنان را در امرى كه تقاضا مىكردند ، تصويب نكردند .
بنابر اين آيا ، آنان امر خلافت را به ناحق ادعا مىكنند يا پيشوايانشان در تصاحب آن ستمگرند .
اما على از شما قرابتش نزديكتر است ، و در امر ولايت اگر كفران نعمت نمائيد او اليق است .
آيا جز ( دانشمند ) امت عبد اللَّه بن عباس پدر شما منكر نعمت اوست يا ( برادرانش ) عبيد اللَّه و قثم منكر آنند .
شما بد پاداشى به بنى حسن از نعمت پدرشان ، بزرگوار رهنماى بشريت ، و مادرشان داديد .
نه بيعتى شما را از ريختن خون آنها باز داشت ، نه سوگندى ، نه قرابتى و نه عهد و پيمانى .
چرا شما بىدليل از اسيرانى كه خود ، در واقعهء بدر از اسيران شما گذشت كرده بودند ، صرفنظر نكرديد .
چرا از « ديباج » ( محمد بن عبد اللَّه عثمانى برادر مادرى بنى حسن از فاطمه بنت الحسين كه منصور 250 ضربه تازيانه اش زد ) تازيانهء خود را باز نگرفتيد و چرا به دختران پيامبر خدا ( آنجا كه منصور به محمد ديباج گفت يابن اللخناء و محمد او را گفت به كدام يك از مادرانم مرا تعبير كردى آيا بفاطمه بنت الحسين ، بفاطمه بنت رسول اللَّه ، يا به رقيه ؟ ) دشنام خود را جلوگيرى نكرديد .