مطلب از سخن او در خطاب به « عباس بن قاشى » كه او را به پيوند مذهبى سوگند ميدهد معلوم مىشود :
« اگر بين ما ، قرابت فاميلى هم نباشد بستگى دينى به حدى است كه پدر را از فرزند جدا مىسازد »
« ما در عقيدهء به عدل و توحيد با هم مشتركيم ولى نه با كسانى كه شبيه اين دو را گويند يا منكر هر دو گردند » .
« ميان دو كس كه بدعتى گمراه كننده نهادهاند ، رفاقت حاكم است تا چه رسد به كسانى كه سنت هدايت نهند » .
« با خوى شكوفان خود كه بر تو ملازم و پاينده است ، مضبوط و دائمى باش »
« چيست عذر يك نفر معتزلى متمكن ، كه دست خود را از مساعدت معتزلى درويش باز ميكشد » .
« آيا مىپندارد تقدير حتمى او ، به تأخير مىافتد ، اگر چنين پندارى داشته باشد پيمان اعتزالش را گسيخته است » .
« يا عطاى او شايستگى رفيقش را ندارد ؟ چگونه و حال آنكه او از راه بدر نرفته و منحرف نشده است » .
« يا چيزى كه بتواند او را راضى كند در اختيارش نيست در صورتى كه برادر از برادر به آنچه ميسوراست بسنده مىشود » .
« اعلام مىكنم ، به عقيدهء من هيچ عذرى براى شخصى مثل شما نيست ، از اينكه رأى محكم را به كار نبندد » .
بدين ترتيب از كلامش واضح مىشود او معتزلى و از اهل عدل و توحيد است و اين همان اسمى است كه قدريه را بدان مىنامند ، زيرا آنان عدل را به خدا نسبت ميدهند و بنده را نسبت بگناهى كه خدا مقدر كرده و بدان مبتلا شده ، قائل به كيفر نيستند .
و به اين علت كه آنان خداوند را به يگانگى مىشناسند ، معتقدند قرآن مخلوق اوست ، و قديم نيست تا مانند او داراى صفت قدمت باشد . اينان براى خود نام عدل و
الغدير ( فارسي ) — صفحة 88
مساهمون: جمعي از مترجمين
ص٨٨