طبرى ، در ج 2 ص 187 ( رياض ) و يافعى ، در ج 1 ص 109 ( مرآة الجنان ) و قاضى الايجى در ج 3 ص 10 ، 12 ( المواقف ) ، جملگى شعر حسان را نقل كردهاند و راويان ديگرى هستند كه اگر بخواهيم در اينجا از آنها يادى رود خود كتابى مستقل گردد و ما به همين مقدار اكتفا ميكنيم .
و اما متن حديث ، ما در اينجا فقط به نقل بخارى اكتفا ميكنيم ، او روايت كند كه :
رسول خدا ( ص ) در روز خيبر فرمود : همانا اين پرچم را فردا به مردى مىدهم كه خداوند به دست او فتح ، و پيروزى را نصيبمان كند . او خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول خدا هم او را دوست دارند ؛ مسلمانان در آنشب خواب از چشمانشان رخت بربسته بود ، همه در اين فكر و انديشه بودند كه كداميك به اين افتخار نائل ميشوند ؟
چون صبح شد ، جمله به خدمت رسول خدا ( ص ) آمدند . هر يك به اميد اينكه رسول خدا ( ص ) پرچم را به دو سپارد ، ولى پيغمبر اكرم ( ص ) فرمود : على كجاست ؟ گفته شد كه چشمانش درد مىكند . فرمود : او را بياوريد و چون على ( ع ) را آوردند ، پيغمبر اكرم ( ص ) از آب دهان خود ، به چشمان دردناك على ماليد و دعايش نمود ، چشمان على خوب شد و درد ساكت گشت ، پيغمبر خدا پرچم را به على داد .
على ( ع ) عرض كرد : اى رسول خدا ! آيا با آنها بجنگم تا مانند ما ( مسلمان ) شوند ؟ حضرت رسول ( ص ) جواب فرمود : با ملايمت به سوى آنان ( اهل خيبر ) روانه شو ، ابتداء آنها را به اسلام دعوت نما و واجباتشان را گوشزد كن ! به خدا قسم اگر به وسيلهء تو كسى به حق هدايت شود از شتران سرخ مو براى تو ارزنده تر است و در روايت ديگر است كه : و خداوند فتح را نصيب او فرمود .
الغدير ( فارسي ) — صفحة 67
مساهمون: محمد تقي واحدي
ص٦٧